قیلوله در میدان جنگ
لوله کش تازه رفته، لباسهای خیس داخل ماشین لباسشویی دارند چروک میخورند و یادم رفته کدام مرحله باید نرم کننده میریختم. عادت بیست سالهام را یکبار رعایت نکنم چه میشود؟ هیچ. سردرد دارم از کم خوابی مداوم. گاهی اضطراب آنچنان زیاد است که میتوانم پوست قفسه سینه ام را با ناخن انگشتهایم بشکافم عضلات و چربی و استخوان دنده را کنار بزنم قلبم را بیرون بیاورم و بیاندازم توی یک کاسه آب بلکه آرام بگیرد. مغزم چی؟ ذهن آشفته ام که هر لحظه چنگ میاندازد به ثانیه های قبل. به بعد. به همه جا و هر چیزی جز الان و اینجا. عدس ها نیم پز شده اند. برنج را بدون شستن اضافه کردم. بی خیال کته میشوم گمانم با آبکش کردن درست میشود. لوله کش زنگ میزند. موبایلم جا مانده. پس با چی زنگ زدی مرد محترم. در را باز میکنم که بیاید موبایل دومی را هم ببرد، موبایل دومش جای عجیبیست و اصلا چرا باید گذرش به آن سمت خانه میافتاد؟ به شرلوک هلمز درونم تشر میزنم که لباس هایت مشکلی نداشت و در خانه را بعد رفتنش سه قفله میکنم. بخاری را زیاد میکنم که بشود پنجره باز کرد. دوباره پیام میآید. یادت نره امشب بهش زنگ بزنی. بعد از اینهمه اصرار که بزنم و میگفتی نه حالا نوبت یاداوریاست؟ کشمش ها را میریزم داخل روغن داغ. اصلا چرا این غذا؟ آن هم حالا و اینجا. خاله ی بابا یه بار گفت خواب شکراللهی رو دیدم گفت هوس عدس پلو کردم. فرداش پختم و خیرات دادم. بوی مرگ میآید یا این جرم گیر جدید؟ چشمهایم را میبندم و از بین کارتنهای دربسته یکی را انتخاب میکنم. لیست کارتن ها را گم کرده ام. نصفشان را دوستانم جمع کرده اند. در نتیجه هیچی از داخل هیچ کدامشان نمیدانم. فقط میدانم وسایلم اند. عین تخم مرغ شانسی و روکش شکلاتی روی قالب شیری اش . مینشینم به باز کردن، داخلش نوار کاستهای قدیمی و ویدیویی هزارسال پیش است. شجریان و شادمهر و شرلوک هلمز.نه ضبط کاست خور دارم نه واکمن. در این تخم مرغ شانسی را هم مثل ده تای قبلی نیمه باز میگذارم. شانس؟ یا تقدیر؟ یکی بیاید بگوید هیچکدام، فقط و فقط تلاش، تا زبانش را با بیفتک کوب پهن کنم به جای ورقه های سیب زمینی بگذارم ته قابلمه ی عدس پلو. دوستم زنگ میزند. مطمئنی اجازه ش لازمه؟ دو نقطه پرانتز میفرستم. خودش میداند وقت خوبی برای کبریت روشن انداختن به باروت نیست. باروت، بمب، بوی جنگ میآید. شاید هم بوی هیزم های باغ کناری، که نمیدانم صاحب باغ چطوری حتی در سیلاب باران و برف هم میتواند آتش روشن کند. یک کار بیخود و بی جهت و بعد سیگار میکشد و با نوک کفش و یک شاخه خشک هیزمهای نیم سوز را زیر و رو میکند تا چیزی جز یک تل خاکستر ازشان باقی نماند بعدش لباسهایش را میتکاند و میرود. آزاری ندارد اما از ایستادنش، سیگار کشیدنش، حتی لباسهای تنش بدم میآید. حتی از اینکه پشت پنجره میایستم و نگاهش میکنم هم بدم میآید. لابد او هم از پنجره ی اینجا که هر وقت سرش را میچرخاند یکی پرده را میاندازد و کنار میرود بدش میآید. یکبار هم مچم را گرفت. وانمود کرد با همان رخوت همیشگی دارد پک میزند به سیگارش، اما ناگهان برگشت به طرف پنجره. چشم در چشم شدیم و عقب رفتم. الان هم وسط خانه انگار با یکی که مچم را گرفته چشم در چشم شده ام، اما نه پرده ای هست برای انداختن نه جایی برای عقب رفتن. باید بایستم. یکی یکی کارتن ها را باز کنم. لوله کش و نصاب و بنا و برقکار بیاورم برای جایی که معلوم نیست چند ماه یا چند هفته قرار است بمانم، چیزهایی را سر و سامان بدهم و مرتب بچینم که نمیدانم بعد از من چه کسی قرار است نگهشان دارد یا دور بریزد، لیست خریدهایی بنویسم که شاید آنقدر بمانند تاریخ انقضایشان سر برسد. و با خودم چشم در چشم بشوم. وسط همین خانه که امن ترین جای جهان برای یک جنگ تمام عیار است. برای غربال عشق و نفرت. دوستی جایی به نقل از کتابی گفته بود که این ها دو روی یک سکه اند. من منطق صفر و صدی را قبول نداشتم، هنوز هم قبول ندارم .اما باید حسابم را صاف کنم. با هرچه سکه که در جیبم است. یا شیر یا خط. گاهی سکه ها روی حاشیه ی گردشان قل میخورند و از میز می افتند پایین. مهم روی میز است. عدس پلو دم کشیده. کشمش و زعفرانش را میریزم روی برنج وگاز را خاموش میکنم، سینوس های من آرام گرفته اند. و تپش قلبم یادم میاندازد که هر چه بود گذشت اما من زندگی شان کردم، هم عشق را بسیار و هم نفرت یا بهتر بگویم خشم را بیش و کم. ولو اینکه از هیچ کدامشان چیزی نمانده باشد جز تلی خاکستر. وقت تکاندن لباسهاست و پهن کردنشان روی بند. اما بماند برای بعد. روی دم دست ترین مبل رها میشوم . پتو مسافرتی گرمای خفیف اما ملایمی دارد. مثل آغوش است، انگار آغوش مادری برای سرباز برگشته از جنگ نیمه تمامی.
+ دوازدهم اسفند زمستانی که گذشت نوشته بودمش، اما ثبت موقت .حال به بهانه ی تولد دوستی که آن روزها گرچه دور از هم اما کنار هم بودیم منتشرش میکنم. باشد که همگی در صلح باشیم، بیش از هرچیزی در صلح با خویشتن.