چله نشینی با پیراهن سفید
دو کوچه ی متقاطع باریک که میرسند به دالانی بزرگ که با سنگ های سفید پوشیده شده و چند پله که پایین میرویم و در بزرگ چوبی آبی رنگ دو لنگه ای که نمیدانم ورودی خانه است یا حمام عمومی یا دکتر طب سنتی، حتی نمیدانم چرا فقط همین سه گزینه در ذهنم است.
لابد پنج ساله ام. این را به خاطر پیراهن سفیدی که پدربزرگم از سفر مکه سوغات آورده بود و کفش های قرمز پاپیوندارم به یاد میاورم. ولی یادم نیست زنی که در کنارم است کیست. مادربزرگم؟ مادرم؟ عمه ام؟ یا یکی از دوستان پدرم؟ همه چیز ختم میشود به حجم سیاه چادرمشکی که دستم را محکم گرفته، و سرسرای سفید رنگی که حتی شکل موزاییک هایش را حفظم. اما از پله های بلند که به زحمت پایین میروم روی پله ی آخر همه چیز محو میشود.
خواب دیدم دوباره در همان دالان بزرگ سفید ایستاده ام. با پیراهن سفید بلند. دور و برم کوتوله های قرمزی راه میروند و می رقصند و شعری میخوانند. من باید از بین آنها یک بچه ی کوچک سیاه پوش را که مدام گم و پیدا میشود بردارم و ببرم. کجا؟ نمیدانم. مدام دستش را میگیرم و لحظه ای بعد میبینم پشت یک کوتوله ی دیگر ایستاده. بارها و بارها .
بار آخر بغلش کردم و دیدم عین ماهی سر خورد و رفت . پیدایش نمیکردم. از شدت استیصال روی زمین زانو زدم. کوتوله های روی پیراهن سفیدم راه میرفتند و میخواندند و رد پاهایشان انگار که مکعبی را در جوهر آبی زده اند روی دامن لباسم میماند.
زنی با چهره ای جنوبی در آبی را باز کرد، انگار که دسته ای غاز را با دستش کیش کند اشاره ای کرد و کوتوله ها ناپدید شدند. چشمم دنبال بچه بود که کجا رفت. زن با چشمهایی روشن بازوهایم را چنگ زد و بلندم کرد. وقتی ایستادم دیدم قدش تا کمرم است. هم قد کوتوله های قرمز ، هم قد بچه ی سیاه پوش. گفتم بچه کو ؟ گفت بچه ت؟ گفتم نه، همین بچه که اینجا بود. گفت اگه بچه ی تو نبود نگرد دنبالش. گفتم بود، گفت نبود. ولی اگر میخواهیش چهل شب و چهل روز پشت همین در چله ی محمدباقر بگیر. اون که رفته اما یه بهترش میاد. میخکوب طرح خالکوبی مارپیچ روی چانه اش شده بودم. انگار که متحرک بود. سرم گیج رفت.
از خواب پریدم. سرد بود. هرجا را نگاه میکردم امتداد آن مارپیچ متحرک روی چانه ی زن میچرخید. واو به واو جمله های زن در ذهنم. عرق اضطراب گم شدن بچه روی پوستم. نفسهایم تند. رفتم زیر پتوی مسافرتی تا خواب کسی آشفته نشود. و هر چه فکر کردم یادم نیامد که آن کوچه ها آن دالان و آن خانه یا هرچه کجا بودند و آن زن با چادر مشکی سیاه چه کسی بود. و چرا باید بعد از سی سال اینطور واضح و پر رنگ توی خوابم باشند.