تعطیلات سال نو تمام شد و امروز ظهر مشغول نوشتن سررسید جدید بودم، تقویمش فرق دارد، اول کادر تاریخ روز را به قمری نوشته و زیرش میلادی، باید چشم بچرخانی تا آن گوشه‌ی چپ بالاخره تاریخ شمسی را با فونت درشت‌‌تر اما کمرنگ‌تر ببینی. امروز بیستم شعبان بود، کمی طول کشید تا یادم بیاید که روز تولد من به تقویم قمری‌ست. تاریخی که پدربزرگم آن را قبول داشت و به آن سن من را حساب میکرد. 

مذهبی بود، خیلی مذهبی، اما از آن خوش‌اخلاقهای مردم‌دار. خوش نداشت ماه محرم لباسی غیر سبز و مشکی به تنم ببیند اما اگر میدید رو ترش نمیکرد، به جایش توی چمدان زیر تخت میگشت و لباسی تیره به دستم میداد و با قربان صدقه‌ و پیش کشیدن حرمت ائمه و شهدا جای لجبازی یا مخالفت نمیگذاشت، بعد چند دقیقه ای از واقعه میگفت و مظلومیت ها و قرآن‌های بر نیزه و قصه های روضه ها.  

چشم‌انتظار نه‌سالگی‌ام بود. حتما گمان میکرد قرار است بعدها مثل خودش نماز اول صبح و قرآن دم غروب و روزه ی رمضان‌ام به جا باشد که نبود. گرچه تا همین چندسال پیش هم یک نیمه‌مذهبی به شمار می‌آمدم. جشن تکلیف نه‌سالگی‌ام یک بار زمستان در اتاق مشرف به حیاط خانه ی پدربزرگم بود و چندماه بعد در نمازخانه‌ی تنگ و تاریک مدرسه. برایم از فروشگاه بانک ملی پارچه چادری نماز خریده بود، چند بسته نقل، یک جعبه مداد رنگی استدلر، و لابد شکلات و آبنبات هم. هنوز گرمای بوسه اش به پیشانی ام یادم است. جشن تولدهای قمری دونفره ای که برایم میگرفت هم، شیرینی رولت، چای تازه دم، معمولا روسری‌ای رنگی و در کنارش کتابی مذهبی . 

سررسید ۱۴۰۰ را کنار گذاشتم، یاد این افتادم که همیشه وقتی حقوق بازنشستگی اسفندماهش را میگرفت کنارش تقویم جیبی کوچکی با آرم بانک ملی هم میدادند، با وسواس شماره تلفنها، آدرس‌ها، کدپستی‌ها و .. را از تقویم قبلی پاکنویس میکرد به تقویم جدیدش. و میگشت دنبال ۲۰ شعبان و کنارش مینوشت تیراژه خانم. برای من حالا تقویم قمری تقویم پدربزرگم است. تقویمی که با خط قشنگش اسم من را در آن مینوشت. تنها اسم، به غیر از اسم پزشکهایش و تاریخ ویزیتشان. اگر پدربزرگم هنوز بود و حواسش هم به جا، امروز تولد ۳۷سالگی‌ام به تاریخ قمری را دونفره جشن میگرفتیم. گرچه هیچوقت نگفتم آقاجون، آدمها به تقویم شما زودتر بزرگ میشوند، ولی زودتر هم پیر میشوند.