مهمانِ ظرف
پنج شش سال از رفتنش میگذره اما هنوز خو نگرفتم به نبودنش، هنوز وقتی روی سرامیک های تازه راه میروم حواسم هست همونطوری که میگفت سنگین راه بروم نه ورجه وورجه ، هنوز وقتی حوله حمام را دور موهای خیسم میپیچم توی آینه نگاه میکنم که چتری هایم تابدار حالت بگیرند نه که صاف و بی حال، حواسم هست که مشتی آجیل و کشمش و خشکبار ته کابینت داشته باشم برای مهمان سرزده، میوه که باشد نباشد دارد، تازه اگر نپلاسیده باشد. هنوز موقع انتخاب پرده ی تور یا ساتن حواسم را میدهم به آفتابگیری و مشرف بودن پنجره. جوراب ها را روی بند جفت پهن میکنم که مبادا موقع هولکی بیرون رفتن تا به تا بپوشم. هنوز پول نقد اضافه توی کشویی نگه میدارم برای یهویی ها، خریدی، درمانگاهی، قرض گرفتن همسایه ای، صدقه به محتاجی. یک کیسه سبزی خورشتی و بادمجان سرخ کرده و گوجه تفت داده توی فریزر هست همیشه . سیب زمینی و پیاز ته نمیکشد. یک کیف کوچک که تویش لباس زیر و پد و دستمال اضافه باشد همراهم است حتی برای یک رفت و آمد چند ساعته، هنوز سه تا سنجاق قفلی به یک جای کوله پشتی ام وصل است برای پارگی ای، در رفتن زیپی، افتادن دگمه ای، توی جامدادی ام رژ لب و مدادابرو هم هست. هنوز وقت بیرون رفتن از خانه قبل بستن در کلیدم را نگاه میکنم و بسم الله میگویم و شبها موقع خاموش کردن چراغ شیطان را لعنت میکنم، برق که قطع میشود هر جا باشم از حرکت میایستم و تا بیست میشمارم و یواش به گوشه ای میخزم و وصل که میشود صلوات میفرستم، بعد از خرید هنوز از مغازه بیرون نرفته خرید ها و کیف پولم را چک میکنم، موبایلم را هم! آخر حمام ها پاهایم را زیر آب سرد میگیرم و سه مشت آب به صورتم میریزم، هنوز یک دست لباس آماده برای بیرون رفتن عجله ای یا بی خبر آمدن مهمان پشت در اتاقم یا روی لبه ی صندلی ام میگذارم، و یک بسته دستمال کاغذی اضافه و یک جعبه چای خشک یک گوشه ای هست ، قند و شکلات هم . و هنوز هم منتظرم وقتی همه جا تمیز شد، ظرفها شسته شد، غذا جا افتاد، یادداشتهایم مرتب شد و هزار کار دیگر به اتمام رسید چای تازه دم درست کنم و از همان کشمش و توت خشک های مبادا بگذارم توی بلوریهای دستمال پیچیده، جلوی پنجره ای کنار گلدانی ایستاده باشد و صدایش کنم، بشنوم که میگوید "به به چه چای ای، رنگ شرابه". بیاید و بنشینیم رو بروی هم یا کنار هم ، سینی را بگذارم روی میز یا کنار پشتی یا هر جا، فنجانش را به لب ببرد و با ابروهای بالا برده اخمی کند و بگوید "پشتت گوژ درمیاره صاف بشین. قابلمه که مهمانِ ظرف نیست، اینقدرنساب مچ دستت لاغر میشه بعدها النگو بهشون نمیشینه، ظرف خودمانی را که نمیسابند، لباس توی خانه را که اتو نمیکنند، خریدهات رو کم کم انجام بده سنگین نشن، ببین رگهات ورم کرده مثل مار توی بیشه، حیف پوست سفیدت نیست؟ هر شب گلاب اصل بزن به صورتت. جمع کن اون دستمال ها رو، اینهمه گردگیری برای چه؟ نهار درست نکنی ها، نون و پنیر که هست، من که مهمان نیستم، مادربزرگتم. به جایش به خودت برس، مثل مهمان باش توی خانه ات"، که بگم کاش مهمان بودی، کاش صاحبخانه بودی، کاش بودی به هر طریق و مسلکی ، که از وقتی رفته ای دیگر هیچ خانه ای بوی خانه نمیدهد، چه مهمانش باشم و چه صاحبخانه.