نمیدونم اولین بار از کی شنیدم اما خیلی بچه بودم، شاید هشت ساله یا نهایتا ده یازده ساله. گمانم از خاله ی پدرم، یا شاید زندایی مادرم. جهود رو مترادف با آدم دزد و قلب سیاه و خسیس میشناختم، که پدربزرگم هروقت میخواست از سرِظهر توی کوچه بودن منعم کند میگفت «جهودها تو کوچه های خلوت میگردن بچه ها رو میدزدن میذارن تو گونی بعد سرشونو میبُرن و روغنشونو میگیرن میفروشن». پدرم هم وقتی از ریز و نامفهوم مشق نوشتنم کلافه میشد میگفت «چرا عین جهودها مینویسی؟».

 اما جهود سرگردان فرق داشت. حکایتی پشتش بود. داستان داشت. بخصوص آنجا که سرگردان صفتی میشد برای یک آدم بد، که حتما آه کسی پشتش بود یا عاق شده بود و مطرود، میرفت با دل سیاهش. از مثالش که یادم نیست اینطور فهمیده بودم. تا دیشب که دوستم کتابها و یادداشتهایم را گردگیری میکرد برای گذاشتن توی کارتن گفت چقدر همه جا نوشتی. اول و آخر کتابهات، کنار جزوه هات، هرجا روی هر کاغذی. خوبه ها، ولی چرا یه جا جمعشون نمیکنی تو دفتری چیزی. گفتم نمیدونم، حکایت جهود سرگردونه. گفت چی؟ توی موبایلم سرچ کردم و رسیدم به داستان یهودی سرگردان.

لابد یک جایی نباید مینوشتم، یا بد نوشتم. شاید هم همه ی آنچه که باید را ننوشتم. که قلمم افتان و خیزان هر جایی مینشیند که نفسی تازه کند آهی میراندش، که برو.. اینجا ننشین. و هیچ وقت آرام ندارد. یا شاید هم دوباره خاطره های بچگی و شلوغی های روزمره را بهانه کرده که اینها را به هم ربط دهد که دوباره اینجا نوشته باشد. شاید.