امروز از صبح مدام دنبال  چيزي بودم، ده بار در كمد ها را باز كردم و بستم،  توي خانه راه رفتم، چاي دم كردم و ريختم توي ليوان و گذاشتم روي ميز و يخ كرد و دوباره ريختم و قوري چاي ته كشيد و دوباره از نو. ظرفها را توي كابينت ها جا به جا كردم و آخر سر همان چينش قبل. دفتر يادداشتهايم را از كشو دراوردم گذاشتم روي ميز روان نويس را هم كنارش، و نشستم پشت ميز و نگاهش كردم و بلند شدم نيم ساعتي چرخيدم و آمدم بستمش و گذاشتم توي كشو و دوباره و دوباره، نه ظرفي شستم نه لباسي اتو شد، نه جارو برقي اي ، نه حتي نيم خط نوشتن. توده ي لباس ها هنوز همانطور روي مبل ولو شده اند، در اتاقم قرچ قرچ صدا ميدهد و روغنكاري لازم دارد، غذاها بي نظم و ترتيب توي يخچال مانده اند و روي رديف ليوان و قاشق هاي سينك برق چركناكي افتاده،  مثل  ليست ميس كال ها و اس ام اس هاي  جديد موبايلم، مثل نامه ي مدير ساختمان كه بازنكرده گذاشته ام روي ميز پدر، مثل همين سه تا هفت كنار هم  به تاريخ امروز گوشه ي تقويمم.

امروز از صبح دنبال چيزي هستم ، انگار كسي به جايي بدهكاري اي دارد، يا طلب زمين از زمان موعدش رسيده باشد. ذهنم از همان صبح عين كتابي است كه از ديشب ورق ورق  و كج و نيمه باز افتاده كنار پايه ي تخت.

هفتمين روز از مهر امسال يادم ميماند، نه به خاطر توالي اعدادش يا روز بدي كه گذراندم، به خاطر اينكه فهميدم بعضي قرارها براي نگذاشتن است، بعضي وعده ها براي ندادن، سراغشان نبايد رفت. سنگ بزرگي اند كه نه تنها علامت نزدن هستن بلكه ميتوانند تمام روزت را مچاله كنند در نشدني بودنشان. مثل همان قول و قرار مزخرفي كه ديشب قبل خواب با خودم گذاشتم و از سنگيني اش چشمهايم زود خسته شد و  كتاب از دستم افتاد و با چراغ روشن خوابم برد.