حدودا هفت هشت سال پيش اين وبلاگ رو ساختم. دو سه سالي فعال بود و بعد ديگر ننوشتم . اما رمزش در تمام  سالهاي ننوشتن در خاطرم بود. بعد از اينكه دوباره چند ماه پيش شروع كردم به نوشتن هم همچنان يادم بود تا همين چند هفته پيش. يك شب خواستم متن جديدي بنويسم و سري به كامنتها بزنم. هر چه فكر كردم يادم نيامد. آنقدر هم برايم بديهي بود كه جايي يادداشتش نكرده بودم. مدام اعداد و كلمات را مرور ميكردم اما انگار كه هيچوقت چنين چيزي به خاطرم نبوده. هم عجيب بود و هم كلافه كننده. تا امشب. يعني همين چند ساعت پيش. آهنگ قديمي اي از داريوش را در كانالي فرستادند و پلي كردم. پرتاب شدم به همان هشت سال پيش. خيلي چيزها برايم ياداوري شد. خاطرات عاشقانه، شبهاي خوابگاه دانشجويي، اسباب كشي به خانه ي جديد  و حال و هواي زمستان ٨٩. همان روزهايي كه شروع كردم به نوشتن در اينجا. و رمز وبلاگم هم يادم آمد. تركيبي از اسم آدمي كه آن روزها در زندگي ام بود و يك بيت از ترانه اي. قطعا لحظاتي كه اين پسوورد رو مي ساختم فكر نميكردم  ممكنه زماني برسه كه اون آدم، اون روزها، و اين رمز فراموشم شوند طوري كه انگار هيچوقت نبوده اند. رمز ايميل ها، اينستاگرام، و مابقي را هم از ذهنم گذراندم، هر كدام داستاني دارند، يعني داشته اند. داستاني كه قرار نبوده فراموش شود، اما شبي رسيده كه از آن داستان ها فقط همين كد هاي كوتاه شان به خاطر مانده و ديگر هيچ، حتي اگر حافظه ات مثال زدني باشد . انگار يه موهبت بزرگ زندگي همينه، ميگذري و  هرچه كه گذاشتني است ميماند و فراموشي بارت را سبك ميكند براي رفتن و رفتن.