خانم و آقايي كه براي تميز كردن منزل جديد آمده بودند خسته شده  بودند، از وقت نهار هم  گذشته بود، محله را خوب نميشناختم.،رفتم  رستوران سركوچه كه غذا  سفارش بدهم. نشستم روي صندلي . با احترام منو را آورد و موارد انتخابي را نوشت و رفت. غذا كه آماده شد صورت حساب و كارت اشتراك  را آورد. نگاهم افتاد به دستش كه چسب زخم بسته بود، انگشترش خاطرم ماند، از همانها كه يك مدتي مد بود و دهه ي هشتاد يا شايد هفتاد دست مردها ميديدم، تمام فلز با طرح ستاره اي كه داخل صفحه اي مربعي شكل حك شده. . فرداي آن روز خاور اثاثيه و كارگر ها رسيدند، يكيشان ماسك به صورت داشت. موقعي كه پرسيد اين كارتن لوسترها را باز كنم يا همينطور بگذارم روي كنسول برق انگشترش چشمم را گرفت. همان بود، با چسب زخم چرك مرده اي روي انگشت كناري. چشمهايش را دزديد و كارتن را گذاشت و  رفت . بعد از چيدن وسايل و مرتب كردن خانه قرار بود مهمان بيايد ، چند شاخه گل ميخواستم براي گلدان  روي ميز نهارخوري، از گلفروشي خيابان بالايي كه بيرون آمدم دست يك زباله گرد كه به لبه ي سطل فلزي تكيه داشت توجهم را جلب كرد، باز همان انگشتر و رد زخم روي انگشت . سرش خم بود و نشد صورتش را ببينم. بيشتر از آن ايستادن با دسته گلي در دست وجه ي خوشي نداشت و برگشتم. شب شام سفارش داديم از همان رستوران. پيك موتوري رسيد، رفتم جلوي در ، كلاه كاسكت اش را درنياورده بود ، موقعي كه فيش را داد و گفت قابلي ندارد صدايش آشنا بود، به دستش نگاه كردم، انگشتري نداشت اما رد زخم همان بود، اريب و تازه جوش خورده  از كنار ناخن تا بند انگشت.  ديگر نه از شام چيزي فهميدم و نه از اينكه كي با عجله سوار آژانس شدم و برگشتم خانه  و تمام مدت حواسم بود كه دستهاي راننده را نبينم.  آنقدر هم اين ماجرا بي اهميت و خنده دار به نظر ميايد كه جرات ندارم براي ميزبان و مهمان هاي فرداشب آن خانه تعريفش كنم و بگويم خيلي ترسيده ام، آنقدر كه بعيد است ديگر گذرم به آن خانه و محله بيافتد.