آدمه و دلش، مثل باديه و راهش، باغ و جويبارش، يه وقتايي يه چيزايي يادت مياد و بعدش دلتنگي. اينكه اگه بود اينطور يا اونطور، ياد خاطره هايي لبخندهايي باهم بودنايي ميافتي و يه گوشه اي از دلت مچاله ميشه. اين وقتها كافيه يه چيزاي ديگه هم يادت بياد. حرفهايي كه نبايد، كارهايي كه نشايد، يا دست بكشي به زخم هاي ناسوري كه هنوز بعضياش خونالودن. يادت بياد كه يه تيزي غريب  چطور كشيده شد به روحت به لحظه هايي كه گذشتي از خودت و نديد به خنده هايي كه به لبش نشاندي  و به زمزمه هاي گرمي كه در گوشش گفتي كه چشم هايش برق شادي داشته باشد به تك تك كلماتي كه با دقت كنار هم چيدي كه خودش را جور ديگري ببيند و بعد در آخر .. 

خوب است كه همه چيز را با هم به ياد بياوري، دستي به زخمهايت بكشي و نگاهي به راه دراز و پر از سنگلاخي كه كنارش بودي و ولي.. آن وقت دلتنگي ات نه آن خوشه ي انگور سياه است كه منتظر شراب سياه مست كن اش بنشيني و نه شب چراغ هفت رنگي كه چشمهايت خيره ي  تلالو اش شود. دلتنگي گاهي براي او نيست. دلت براي خود آن روزهايت تنگ شده. خب، خودت كه هميشه كنارت ميماند. بيخيال آن كه نيست.  لبخندي  بزن به آدم توي آينه، و ببين چشمهايش از تو چه ميخواهند. آدمي است و برق نگاهش، مثل آفتابي كه هر صبح سلام ميدهد، مثل ماه اي كه هست هميشه، گاهي درخشان شب چهارده، گاهي پشت ابرها، اما هست. بيخيال هر كه نيست.