نهنگ كوچكي از خوابهايش ميترسد
يه چرت كوتاه بعد از ظهري بود، حتي مطمئن نيستم كه خوابم برده بود. صداي دريا و طوفان ميشنيدم و بعد انگار ديدم موج بلندي برخاست و نهنگ كه نه، بچه نهنگ كوچكي را انداخت جلوي پايم. آنقدر كوچك بود كه در آغوشم جا ميشد. داشت لبهايش را باز و بسته ميكرد و انگار كه نفس كم آورده، سراسيمه خواستم بغلش كنم و ببرمش توي آب كه از خواب پريدم. هنوز صداي دريا توي گوشم بود ، نشستم لبه ي تخت و دلم شور ميزد. مثل همه ي وقتهايي كه خواب بد ميبينم . براي اينكه حالم عوض شود بلند شدم كه كتري آب را بگذارم براي چاي كه توي راه آشپزخانه نگاهم افتاد به تنگ كوچك ماهي ها روي ميز نهار خوري. چهارتا ماهي قرمز كه همسايه ي روبرو قبل از سفر سپردند به ما. تند تند تكان ميخوردند. فكر كردم شايد پرنده اي پشت پنجره آمده و ترسيده اند. نزديك تر رفتم و ديدم سه تا هستن. پس چهارمي كو؟ روي ميز نبود، لاي سبزه هاي كنار تنگ هم. زير ميز را نگاه كردم و ديدم يك كوچك قرمز افتاده آنجا. دويدم سطلي را پر آب كردم و ماهي را گذاشتم داخلش. اول بي حركت بود و بعد كم كم تكان خورد. اشك ريزان آوردمش و گذاشتم كنار سه تاي ديگر. من توي اتاقم، نيمه هوشيار. با اين همه سر و صدا كه از پنجره ي نيمه باز اتاقم ميايد. و اينهمه فاصله . چطور ممكنه صداي افتادن ماهي روي زمين را شنيده باشم و توي خواب و بيدار شبيه موج دريا بوده باشد؟ نكند دوباره خوابهايم برگشته باشند؟ چه صبح ها كه تمام راه مدرسه يا دانشگاه را دعا خواندم، چه روزها كه كنار سينك آب شير را باز كردم و خوابم را براي جريان باريك آب زمزمه كردم، و چقدر صدقه كنار گذاشتم و دلم طاقت نياورد و همان موقع لباس پوشيدم كه بروم و بياندازم توي صندوق سر خيابان. خيلي وقتها بعد از هزار ترديد گوشي تلفن يا موبايلم را برداشتم كه به يك نفر خبر بدهم امروز را صدقه بدهد يا مراقب يك نفر ديگر باشد. خيلي وقتها كه نه، اكثر وقتها خبري نشده و پشيمان شده ام كه چرا يك خواب بد يا كابوس را زيادي جدي گرفته ام. گاهي وقتها طرف مقابل با لحن نچسبي پرسيده كه چي شده؟ خوابنما شده اي؟ گاهي هم كنايه اي بوده كه اگر خوابهايت اينچنين است پس چرا به موقعش براي خودت هشدار نداده كه فلان كار را نكني يا بهمان اشتباه را. خب دست من كه نيست لامصب. حالا بعد از مدتها در اين چند سال كه شبها قرص مصرف ميكنم و بعد بيدار شدن تقريبا چيزي از خوابها يادم نميماند و همان طرح مبهم هم با اولين فنجان چاي از ذهنم پاك ميشود دلشوره گرفته ام. در اين مدت چندباري هم پيش آمده كه خوابي ببينم و بعدش اتفاقي بيافتد كه من را ياد خوابي كه ديده بودم بياندازد اما اين بار ترس به سراغم آمده. ترس از برگشتن همان خوابهايي كه مو به مو يادم ميماند، همانها كه تا شب يا حتي چند روز بعد مدام گوشه ي مغزم تكرار ميشد . مثل حالا كه مدام صداي دريا ميشنوم و سرك ميكشم به تنگ ماهي ها كه مبادا دوباره قرمز كوچكي.. و وقتي بشقاب ملاميني كه از عصر تا حالا روي تنگ گذاشته ام را ميبينم دلم آرام ميشود. بايد فكري به حال نهنگ بي قرار درياي دور بكنم قبل اينكه از خواب بيدار شود.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۷/۰۱/۰۳ ساعت 0:22 توسط تیراژه
|