به من میگن تیراژه!..خب که چی؟!!..عرض میکنم خدمتتان..!...یعنی وقتی حال و روزم ابری میشه عادت ندارم هی بشینم غر بزنم که ای تو روحت زندگی و هی روزگار بی معرفت و ای زمونه ی لاکردار...!دو سه روز نهایتا یه هفته نق میزنم و بعد دوباره ژست همیشگیمو میگیرم..اینقدر پا میکوبم و دست افشانی میکنم که خودم باورم بشه همه چی تموم شده..که دوباره همون تیراژه ام..حتی اگه همه ی اینا یه ژست سرخوشانه باشه...بعد میبینم که..آره...همه چی آرومه..من چه قدر خوشحالم!!!

مامان اومده تهران.آخرین بار همان جمعه ی لعنتی ۹ اردیبهشت دیدمش..شب تولدش.یعنی دوماه و نیم پیش.دو سه روز دیگر میرم پیشش.یکی از شهرکهای خوش آب و هوای اطراف کرج.دلم براش تنگ شده...بیشتر به چشم یه خواهر بزرگتر بهش نگاه میکنم تا یه مادر..ولی میبینم که بیشتر از خیلی از دختر و مادر ها با هم رفیقیم..خیلی بیشتر..این خودش به همه ی بی سر و سامانی های من می ارزه.

دیروز کاوه و الهه لپمو کشیدن وقتی غر زدم که من تو خیابون بستنی قیفی نمیخورم! امروز ماریا قربون صدقه ام رفت وقتی با آهنگ "اینقدر دوست دارم که" ی شهره بلند شدم و رقصیدم! گادفادر با بهت نگاهم کرد وقتی که یادم رفته بود کنسرو لوبیا رو بعد از جوشیدن زیر آب سرد بگیرم و همونطوری بازش کردم و دیوار کنار سینک پر شد از لکه های قرمز و خوشرنگ و من با خنده دیوار رو دستمال میکشیدم!! خودم هم ریسه رفتم وقتی دیدم یادم رفته جیب شلوار رو قبل از انداختن تو ماشین لباسشویی چک کنم و به همه ی لباسها تکه تکه های دستمال کاغذی و پرز سفید چسبیده!!

مهم نیست که بازی جالب گینس محسن خان باقرلو نور چراغ قوه را انداخت به زوایای تلخ و سیاه یه روزهایی از گذشته ام که فکر میکردم فراموششان کردم.مهم نیست که این ترم کارنامه ی دانشگاهم ناپلئونی شده! مهم نیست که ...در هر حال من تیراژه ام...مهم نیست که امروز صبح موقع مسواک زدن اشک ریخته ام و نتیجه ی افکارم شده این:

تف میکنم

کف صورتی رنگ خون و خمیر دندان را روی سپیدی روشویی

دندانهایم را جفت میکنم و شکلک مسخره ای پرتاب آینه

و فکر میکنم به تو

که دیگر خنده هایم را نخواهی دید

حالا دندانهایم بدرخشند یا ندرخشند!!

 

این هم لینک نظرسنجی جناب امیر خان دانشجوی عزیز دندانپزشکی که دست بر قضا خیلی اتفاقی یه جورایی با تکه ی آخر این پست سرخوشانه ی من تناسب دارد! با آرزوی موفقیت برای ایشان.

عکس فوق العاده هماهنگ با این پست رو  از سرچ کلمات smile و mirror تو گوگل پیدا کردم! کلا تو این پست روزگار بدجوری بر وفق مرادم بوده!!

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/04/28ساعت 19:18 توسط تیراژه |

بعد از ظهر بعد از شستن سرویس و حمام و پادری ها دوش گرفتم و با یه کاسه فالوده ی فریزری که به زور شربت آبلیمو میشد خورد نشستم پای لپتاپ... وبلاگ محسن خان باقرلو, استاد کرگدن عزیز را باز کردم که ببینم آپ فرموده اند یا نه..که دیدم نه!...ناکام و مغموم سری به جوگیریات زدم...به امید یه سفرنامه ی دلنشین..ولی پست تلخ در تلخ کیامهر خان کاری کرد که بلاخره بعد از مدت ها اشک ریختم..ممنونشم برای این اشک..و امیدوارم حال مادر بزرگ گرامی شان بهتر شود.

نیم ساعت بعد مادر دوستم زنگ میزند..از آن خانومهای سانتی مانتالی که با ناخنهای مانیکور پدیکور شده مفاتیح دستش میگیرد و همزمان که با ناز موهای شرابی اش را پشت گوشش میگذارد از ثواب خواندن جوشن کبیر در روزهای دوشنبه میگوید!!!...گوشی را جواب میدهم..حال و احوال و چه میکنی و کم پیدایی و امروز مراسم داریم و بیا که تو را کم داریم و جوانها دلشان پاک است و رونق میبخشند این فضای ملکوتی ربانی و  این حرفها!

کت دامن عنابی رنگ را از کمد در می آورم...بیخیال لاک! فقط سشوار و پنکک و ریمل ...رژ عنابی کم رنگم را هم میگذارم در کیفم..این روزها نمیشود در خیابان با این رنگها ظاهر شد! کمی عطر روی گردن ..جوراب شلواری شیشه ای رنگ پا و انگشتر و گردنبند عقیق و کلیپس جگری...خب..به قدر کافی وجنات یک دختر دم بخت را پیدا کردم..! پانچوی مشکی بلند, کیف  ورنی, صندلهای براق و یک زنگ به آژانس..کجا تشریف میبرید خانوم؟..سهروردی شمالی..!

خدا خدا میکنم که خانه شان شلوغ باشد..آنقدر که در هیاهوی خوش و بش کردن ها مجال پرسیدن سوالهای شخصی پیدا نکنند!..نهایتا برسند به این که مامانم کدام آرایشگاه میرود و بلدم پلمپیر موز درست کنم یا نه!

از در آسانسور طبقه ی ۵ که بیرون می آیم میان انبوه کفشهای زنانه چشم میخورد به ده دوازده جفت کفش مردانه!.. خب مردهای خانه با کفش های دیگرشان رفته اند بیرون یا در اتاقی محبوسند تا این مجلس زنانه تمام شود ..این کفشها هم...بیخیال!

داخل که میشوم چشمم خشک میشود به جمال آقایان اتو کشیده و ژل زده که بوی افترشیو شان تا ۴ اتوبان آنطرفتر میرود!خدایا..به راستی که اینک آخر الزمان است!! مارا ببخش و بیامرز و بمیران تا دجال و دار ودسته اش همین نیمچه ایمانمان را هم به فنا نداده اند!! آخه کی تا حالا مولودی مختلط دیده؟!!!آن هم به صرف ماالشعیر حاوی الکل!! و شله زرد؟!

دامنم کوتاه تر از آن است که بخواهم پانچویم را در بیاورم.نشستن با پانچو بدون شال هم مسخره است..مثل آخوندی که شلوار جین بپوشد و عمامه اش هم به سرش باشد!...به خیالم مجلس زنانه بود نه پارتی مذهبی!! خلاصه..هرچه بود نگاه ها را از سر گذراندم..کسانی که میشناختندم به این نتیجه رسیده یودند که احتمالا آب توبه بر سر ریخته ام و قبای عفاف به بر کشیده!! آنها که نمیشناختند هم میگفتند این همان تیراژه ای است که میگفتید؟!!..نخیر این معشوقه ی سابق برلوسکونی است که به دین شریف اسلام مشرف و مشعوف گردیده!!

امروز از آن روزها بود...صدای حسین تهی که میخوند "من و این...من و این  من و این ...منو این با همدیگه خوشبختیم"!  نوای دعای توسل!!! جیرینگ جیرینگ النگوها  و زینگ زینگ موبایلهای آقایون هنوز توی گوشم مونده! و تصویر "یامهدی" روی کیک! و لپ های گل انداخته از رقص های اسپانیولی و دست در کمر یار و بابا کرم پسر عمه ی تازه از فرانس! برگشته هم جلوی چشمم! آن یک ساعت اول کجا و آن ۲ـ۳ ساعت بعد کجا!!

حالا رسیده ام خانه..با یه خروار شله زرد و باقلوای خانگی  و گیلاسهای درشت  و شیرینی دانمارکی..بوی وایتکس شستشوی بعدازظهری هنوز تو خونه پیچیده..کولر را روشن میکنم..و عود "راین فارست" را هم..پنج تا پیشدستی پر میکنم از مخلفات اهدایی و متبرک! زنگ در خانه ی همسایه ها را میزنم..تشکر میکنند و "قبول باشه" ای نیز......پیشدستی های خالی را میگذارم روی سینک..جوراب شلواری ام نخ کش شده ..رژ لبم دست نخورده توی کیفم مانده!...حوله ام را از روی بند برمیدارم...باید  دوش بگیرم..تنم بوی گلاب و افترشیو و اسپند و برف شادی گرفته!..بوی پارتی اسلامی!!!.....

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/04/26ساعت 21:44 توسط تیراژه |

گاهی گمان نمیکنی ولی میشود....گاهی نمیشود ، نمیشود ، که نمیشود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست.... گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت نیست....گاهی تمام شهر گدای تو می شود .

حکایت این روزای من اینه.همه دارن مدارا میکنن با این کم حوصله ی بداخلاق.هرچقدر میخوام خودمو یه جا قایم کنم که ترکش های بدخلقیم کسی رو زخمی نکنه نمیشه انگار...تلفن میزنن..میان خونه..نه که بگن به خاطر من ها..نه...میگن حالمون گرفته است میخوایم بیایم دلمون وا شه!..اونم چه باغ دلگشایی!..سینی چایی رو میزارم جلوشون و میپرسم اگه گرمتونه شربت؟..(خب لال شی..قبل از اینکه چایی رو بیاری میپرسیدی)...میگن نه بابا الان فقط چایی خستگیمونو در میکنه..کیک درست نکردی امروز؟....میگم اگه درست کرده بودم و اگه مونده بود که الان گذاشته بودم رو میز...یکه میخورن و پولکی را میذارن در دهن و چایی را هم خنک شده نشده پشت بندش سر میکشن..و زل میزنن به شیشه ی میز که انعکاس تصویر من روش افتاده که "صم بکم" با کنترل کانال ها رو یکی در میون عوض میکنم.

دنیا افتاده رو دنده ی موافقت با من..کسی نق نمیزنه..کسی ارد ناشتا نمیده که بیا فلان کار رو انجام بده..کسی نمیگه چرا فلان ؟....همه با ترس و لرز میگن میای فلان جا؟به نظرت فلان چیز رو بهمان کنیم خوبه؟آخرش هم یه "هرچی تو بگی" میشه حسن ختام خطابه..نه ..خطابه چیه...این روزا حتی پر حرفی هم نمیکنه کسی..لعنت به این موافقت مسخره ات دنیااااااااااااااااااااا!..

انگار که من زنده ام به ناخوشی..انگار که ظرفیت آرامش رو ندارم..انگار که زودی شیرینی میزنه دلمو..همه چی شده عین کیک خامه ای...شیرین و نوچ...دلم بادام تلخ میخواد..انگار که زیر آب باشم..آب راکد یه استخر خلوت و سوت و کور...هیچی نمیشنوم..همه چی مات شده...حسرت یک آجر زمخت رو دارم که بشکنه این سکون رو...

کسی رو که مدتها بود گم کرده بودم بهم زنگ میزنه...شماره مو اتفاقی نمیدونم از کدوم گوری پیدا کرده..چه قدر دلم میخواست یه بار دیگه بشنوم صداشو..که یه بار دیگه مکث کنم تا گلوشو صاف کنه..۵دقیقه از صحبتمون نگذشته که میبینم نه.. اینطوری نمیشه..خیلی داره اوضاع یخ میشه..درگیر بودن رو بهانه میکنم تا سر یه فرصت مناسب با هم حرف بزنیم..دروغ نگفتم که!..درگیرم..این روزا با خودم درگیرم..

این روزا دارم پادشاهی میکنم یه جورایی...نمیگم چه جورایی!..از حوصله ی این پست خارجه...ولی...اما...حیف...افسوس....دریغ...الان میگین خب دیگه بابا..بسه...هی داری مترادف ردیف میکنی خیر سرت که چی بشه؟!...هیچی...میخواستم بگم گاهی اونقدر زجرمون میده یه چیزایی.. که وقتی میرسیم به هوای آزاد میبینیم نفس کشیدن یادمون رفته...همین...زور زدم پستم شعاری نباشه..ولی خب نشد دیگه...چه کنم؟!...دارم پادشاهی میکنم..ولی...بیخیال.

"به حالم اعتباری نیست"...شاکی نیستم که چرا خوشم یا ناخوش...شاکی ام از اینکه چرا هیچ حسی ندارم...هیچ حسی..و اینه که اذیتم میکنه..میخوام عرق بریزم...زار بزنم..گریه کنم..بعدش خنده های هیستریک..اما نه...همین الان شده ام همون مجسمه ی سالهای بعدی که حمید ابر چند ضلعی تو کامنت های پست قبلیم گفت..فعلا این روزای مجسمگی مو رو با آهنگهای متفاوت از سلیقه ی همیشگیم سر میکنم.

زری بانو بلاخره از سفر برگشتن...دلم برای نوشته هایش تنگ شده بود....با تمام کرختی ای که دارم  ولی این دلتنگی رو حس کردم....دلم میخواد برم سفر....یه جای دور ..با کسایی که همدیگه رو نشناسیم..نمیشه اما....یه دختر ۲۶ ساله...با آدمای ناشناس!!!..وااااووووو!!!چه حرفا!!!از تور های معتبر مسافرتی هم کاری بر نمیاد..ولی یه فکری میکنم..من آدم یه جا نشستن و هی نالیدن نیستم....بلاخره یه کاری میکنم! ..دلم رنگ میخواهد...بر عکس همیشه اینبار رنگهای جیغ و وحشی..زرد..بنفش..قرمز براق..یا یه چیزی تو مایه های رنگ روسری دلارام..که هر بار تو یاهو آن میشه به شوق دیدن لبخند آروم و شیرینش رو آیدیش کلیک میکنم که عکسشو بزرگ ببینم...تولدت مبارک دلارام جان.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/04/23ساعت 23:18 توسط تیراژه |

نشسته ام روی زمین .از جلوی کولر تکان نمیخورم.تنم داغ داغه.دوست دارم مغزم را از کاسه ی سرم در بیارم بذارم تو یه کاسه گل مرغی پر از آب یخ.همه روزم به کشمکش میگذره.با کسی دعوا ندارم ها.نه.با خودم درگیرم.دوستام میان و میرن.تلفنها رو جواب میدم.اس ام اس ها رو هم.ولی خالی ام.از حرف.ازهمه چی.دوتا از دوستام برام سوغاتی اوردن.یکیشون یه چادر عربی از مکه!اون یکی هم از دوبی پک کامل لوازم تاتوی موقت با شکل انواع و اقسام گل و قلب و فرشته و ستاره و اسکلت و کوفت و زهرمار!!واقعا احسنت داره این سلیقه به خرج دادنشون! گادفادر یه جعبه ی بزرگ زردآلو خریده.کی حال و حوصله مربا و کمپوت درست کردن داره آخه؟..اصلا میوه ی خام خاصیتش بیشتره!..مگه نه؟!!! 

بعد از مدتها با یه دوست قدیمی قرار گذاشتیم بریم بیرون.تمام مدت وقتمون به خوردن بستنی و ذرت مکزیکی و دید زدن مانتو ها و شلوار جین ها گذشت.انگار نه انگار که میخواستم خیلی چیزا بهش بگم!آخرش جلوی در خونه که پیادم کرد گفت تیراژه..خودتی؟!..گفتم نه...اینی که جلو روته "مهد علیا" مادر زن ناصرالدین شاهه! خنک ترین جواب ممکن!! فکر کنم خودش فهمید که اوضاع اصلا رو به راه نیست!

۱۲روزه دارم دیوان اشعار حیدر خشتمال نیشابوری رو با خودم از این اتاق به اون اتاق میبرم ولی هنوز حتی یه شعرش رو هم کامل نخوندم.آخه تو این اوضاع منو چه به این شعرها!!صد رحمت به همان زندگینامه ی فلان خواننده ی رپ لس آنجلسی که ۸ صفحه شو خوندم و بیخیال شدم! فیلم "سنگسار ثریا" رو دوباره دیدم...و "همه ی وسوسه های زمین" رو..جوانی های رضاکیانیان و هما روستا...سالخوردگی شهره آغداشلو.به جای فیلم دیدن داشتم فکر میکردم به اینکه میخوام تو سالهای پیری پرده ی اتاقم تو خانه ی سالمندان چه رنگی باشه..احتمالا قهوه ای!!!

باید یه فکری کنم.باید پانچوی طوسی مو از کمد در بیارم..شال,کیف,زیر سارافونی,شلوار کرم..و کفش های طوسی...یک سال و نیمه که واسه اولین دیدارهام این ترکیب طوسی و کرم رو به تن میکنم.مگر اینکه اولین دیدار مراسم عروسی یا خدای نکرده ترحیم باشد.یا قرار باشد در کوهی جنگلی چیزی همدیگر رو ببینیم..تصور کوه رفتن با پانچو هم چیز فانیه ها!! باید برم دنبال یه نفر..که واسه اولین بار ببینمش.دلم تنهایی میخواهد.یه آدم غریبه.یه خیابون نا آشنا.دلم میخواد گریه کنم.قهقه بزنم.دلم خطا کردن میخواد...سوزاندن غذا.ریختن لیوان شربت آلبالو روی رومیزی عتیقه.زنگ زدن و مزاحم شدن بدون هراس از کالر آیدی.ترکیدن شیشه ی آب در فریزر.نگاه کردن یواشکی از پنجره به خلوت دونفر.ولی نمیشه.نمیتونم.عادت کردم به این خط کشیهای نامرئی.دلم میخواد وقتی نباید به کسی زنگ بزنم..ساعت ۲ نصفه شب شماره شو بگیرم و بگم واسم بگو که اولین باری که منو دیدی از چی من خوشت اومد؟از چی من بدت اومد؟اونم بگه خیلی خلی!...دلم دیوانگی میخواد!!!

عادت ندارم به حرف زدنهای بی پروا با کسی که منو میشناسه...دلم یه ناشناس میخواد! که ماتش ببره از تناقض های من..تا بیاد منو بشناسه ببینه رودست خورده..ببینه که پرم از تضاد..از تناقض..ببینه که زیر این چهره ی آروم یه دیوانه ی بی شاخ و دم نفس میکشه..

اگه غیبتم طولانی شد واسه اینه که میترسم سر برم رو میز این کافه..میترسم که لباسای مهمون ها پر بشه از لکه های گنده و چسبناک قهوه ی شیرین شده..کسی قهوه را تلخ نمینوشد این روزها..سکوتم را ببخشید..راستی ..حرف از لکه شد..کی میدونه لک جوهر راپید چه جوری از بین میره؟سر امتحان نقشه کشی صنعتی یادم رفت در راپید* رو محکم ببندم..حالا کیف آرایش کنفی ای که از اولین روزهای آرایش کردن نوجوانی ام تا حالا همیشه داشتمش یه لک بزرگ سیاه داره..اونو بیخیال...لکه های دلم رو چی؟..اونو هم بیخیال!

یه رفیق دارم این روزها..که این شبهای پر از تردید را مهمانم است..کسی که با همه ی جوانی اش دووم میاره تلخی ها و هراس های این دختر بد اخلاق را..یه حرفی دارم که اصلا نمیشه به خودش بگم...ولی اینجا رو میخونه..پس همینجا میگم...نشان به همان نشان حرفی که اون شب نگفتی ولی من شنیدم..و بعدش انکار کردی ولی دیگه کار از کار گذشته بود..نمیدونم به معذرت خواهی های روز بعدمان می ارزد این دعوا ها یا نه.. فقط یه چیزی...دووم بیار رفیق ..یه روزی میبینی که تنها دلیل رفاقتت با من  همین رک بودنمه....میدونم که با هوشی و همین وسوسه ام میکنه یه روزی به یک غافلگیری اساسی از نوع "تیراژه" ای مهمونت کنم!.. ضمنا عینک دودی هم خیلی بهت میاد!!!

*راپید روان نویس مخصوص نقشه کشی است.

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/04/21ساعت 23:42 توسط تیراژه |

 

از ۱۱ سال پیش که مستقل شدیم تا حالا ۵تا خونه عوض کردیم.واسه هرکدوم یه اسمی دارم..اولی "اردیبهشت"..دومی "پازوکی"..سومی "معلم"..چهارمی "صفا"و حالا این پنجمی "کاوه"

تو همه ی خونه های قبلی یا بالکن داشتیم یا حیاط..با آشپزخونه هایی که پنجره داشتن..اینجا اما نه از بالکن خبریه نه از حیاط...دوتا اتاق شخصی دارم! با سه تا پنجره..یکی تو اون یکی اتاق که یه جورایی آرشیو مجله ها و کتابها و یادگاریهامه  و دوتا هم تو این اتاق که روزمره امو توش میگذرونم و پر از کتاب وCD و آجیل و بیسکویته و مثل همیشه  دوستانم بهش میگن "کافه تیراژه"...اسم وبم رو به همین دلیل گذاشتم کافه تیراژه..

همیشه تو کف سلیقه ی گاد فادر موندم که این خونه ها رو چه جوری پیدا میکنه آخه...با این معماری های عجیب و غریب..هیچوقت نشد که من هم تو انتخاب خونه ها نقش داشته باشم یا درگیر امتحانها بودم و کنکور یاخوابگاه بودم و درگیر کلاسها و یا چیزای دیگه..نهایتا همون روز اسباب کشی یا یکی دو روز قبل تر خونه ی جدید رو میدیدم.

به غیر از اتاق شخصی دوتا مکان دیگه تو خونه ها هست که یه جورایی برام معبد محسوب میشن..حمام و آشپزخونه..از حمام و "بانوی آب و کف صابون" شدن که بگذریم میرسیم به آشپزخونه..گاهی تنها جایی که بهم آرامش میده همینجاست...که تو سر و صدای هود و جلز و ولز سرخ شدن سیب زمینی ها و بادمجونها بشینم و خیره شم به ردیف ادویه ها و با هندزفری آهنگ گوش بدم...یا لپ تاپم رو بذارم رو کابینت و ایمیل هامو چک کنم و همزمان حواسم باشه که شیرجوش سر نره..یا موقع شستن ظرفها خیال پردازیهای دخترانه داشته باشم هی اشک تو چشمم جمع بشه و هی لبخند بیاد رو لبام!

تو این خونه ۷ تا پنجره داریم..سه تایی که تو اتاقهام هستن یا به این میدون بزرگی که انگار خونه ی ما وسطشه باز میشن یا به اتاق خوابهای خونه های کوچه ی مجاور که مسلما نمیشه اسم پنجره روشون گذاشت!..از دو تا پنجره ی هال که به همون میدون کذایی و عابران همیشه سر به هوا یش باز میشه هم که بگذریم یه پنجره ی دیگه هم هست که به پاسیو باز میشه و پنجره ی آشپزخونه ..وقتی پنجره ی آشپزخونه رو باز میکنم به اتاق همسایه روبرویی باز میشه که دخترای نوجوونش نمیدونم به امید کدوم صحنه ی مفرح همش لب پنجره هستن و لبخند زورکی منو میبینن و احوالپرسیشون رو لبشون میماسه.

این میشه که این پنجره همیشه بسته است...یاد شعر "دریچه" ی اخوان ثالث افتادین....نه؟!  ...وقتی نتونم پنجره داشته باشم ...که بتونم وقت دلتنگیم بازش کنم و مردم رو یواشکی دید بزنم انگار که نایژکهایم را با اسید سوزانده اند...واقعا همین احساس رو دارم.تو خونه های قبلی همیشه پنجره ی آشپزخونه ای بود و من دخترک لیوان چای به دستی که گاهی از پشت پنجره زل میزد به خیابان یا کوچه و هیاهوی مردم سرسام گرفته ی بیرون یادش مینداخت  که زندگی جریان داره حالا هر چقدر هم که دلش گرفته.

و اینه که یکی از آرزوهایم این میشه که "خدایا هوا را از من بگیر ولی پنجره را نه".."خدایا آشپزخانه های من را بی پنجره نکن"...این روزا حالم یه جوریه...دلتنگم..و رها...مثل یه بادکنک که از دست کودکی رها شده و داره تو افق گم میشه...باید زنگ بزنم و از آرایشگاه وقت بگیرم که موهامو کوتاه کنم..شاید هم رنگ مشکی هم کارساز باشه که موهای خرماییمو بپوشونه و معصومیت این چهره ی کو دکانه ام رو خنثی کنه...دیگه دلیلی ندارم که بیشتر از این موهامو بلند نگه دارم...که مبادا تمنای نوازشی به سرشان بزند..دلم یه مسافرت میخواد...رو به شمال یا جنوبش فرق نداره...جنگل یا دریا ...شاید هم کوه...

 کاش که این امتحانای دانشگاه زودتر تموم شه..کمردرد هنوز دست از سرم بر نداشته...فردا آخرین نوبت تزریق آن آمپول کوفتی است که تا دو روز منگم میکنه...نیم ساعت پیش مستر B زنگ زد که حتما جواب MRI رو هم همراهم ببرم..نگرانی های پدرانه اش دلم را به درد می آورد...دلم آهنگهای جدید میخواهد..چیزایی که برام غریب باشه و نوستالژی نداشته باشه...باید به علیرضا بگم اگه میتونه  لینک آهنگ "برای یک فرشته" از پائول یان دیک رو برام پیدا کنه..اگه اسم خواننده رو  درست نوشته باشم..چند بار از pmc پخش شد و به دلم نشست  چند تا آهنگ راکی که برام تو یاهو لینکشون رو گذاشت در کمال تعجب با ذائقه ی سنتی و تصنیف پسند من سازگار بود! ...با این پست کورش خان تمدن خیلی خندیدم..خیلی...جالبه که از زاویه ی یه آدم دیگه اینطوری به تماشای خودت بشینی...دمت گرم کورش خان..ولی نامردم اگه تلافی نکنم!!

تو وبگردی هام وقتی پست های قدیمی دوستان رو میخونم به کامنتهایی بر میخورم که با اسم تیراژه هستن...ولی از من نیستن..از دوست عزیزی هستند که حالا خیلی دیر به دیر آپ میکنه و گاهگداری کامنت میذاره...که وقتی اون اولا از ترس اینکه ما رو با هم اشتباه بگیرن گفتم بیا یه فکری واسه اسمهامون بکنیم گفت بذار بقیه خودشون یه راهی پیدا کنن..حق او بود که همچنان با این اسم کامنت بذاره..هرچی باشه من بعد از او آمدم..اما بزرگواری میکنه و به جای اینکه من با اسم "کافه تیراژه" نظر بذارم او با اسم"تیراژه(مهرداد)"  کامنت میذاره.....هیچی ازش نمیدونم..اینکه چند سالشه یا چه رشته ای خونده...پستهای قبلیشو مرور کردم....بعضی از پستهاش خیلی گیراست...کاش که بیشتر بنویسه...موفق باشی مهرداد خان.اون تبریک روز زن هم که کیامهرخان اشتباها به جای من برای شما کامنت گذاشتن گوارای وجود بانوان گرامی زندگی تان! 

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/04/07ساعت 21:50 توسط تیراژه |

 به خیالم بود وقت آمدنت 

                         شهر را چراغانی کنم

    اما از تو چه پنهان

                          فردا می آیی

                                         و امشب در دلم

                                                             شمعی هم روشن نیست.

                                                                            ۲۹/۱۰/۸۹

دفعه ی قبل شب آمدنش رو پله های خوابگاه دانشگاه این چند خط شعر را سرهم کردم و در دفترم نوشتم...و حالا دوباره "او" می آید...این بار حتی از واژه و شعر  هم خبری نیست چه رسد به شمع و چراغانی!

یادمه اون روز زمستونی آخر ..بعد اون حرفها و... برای آخرین بار یه اس ام اس برایش فرستادم و ازش پرسیدم  "یعنی این قدر بد بودم؟".....جوابی نداد.....و برای من همه چیز تمام شد.

بعد از ۲ماه و آن ایمیل مستانه ی لعنتی و بازگشتمان به یکدیگر بارها از این سوالم گفتم و این که چرا بی جواب ماند..هر بار یک چیز را بهانه کرد..عصبانیتش را..بد خلقی های من را....تقدیر را...و من هنوز جواب این سوالم را نگرفته ام.

دوست دارم یه بار دیگه ببینمش..مثل مردای چهل پنجاه ساله ی جا افتاده  رو در رویش بایستم و با انگشت سبابه و شست گرد خیالی روی شانه اش را بتکانم و همانطور که زل زده ام به دگمه ی پیراهنش لبخند کجی بزنم و بگم: "بد کردی رفیق..بد کردی.."....من اون قدر ها هم بد نبودم....نمیگم که خوب بودم ولی بد هم نبودم.

گاهی در ذهنم به خاطر آن روزهای طلایی  دامنم را دودستی جمع می کنم..جلوی پایش زانو میزنم و سر تعظیم فرود میاورم...هنوز هم برای من یک جنتلمن است...ولی خب..چه میشود کرد..هر چه بود تمام شد...به قول آن جمله ی معروف سینمای کلاسیک.."مرد خوب, مرد مرده است!"

این پست دلارام خیلی به دلم نشست...منو یاد اون تکاپوهایم تو روزای آخر انداخت..کاش میدونست که خیلی وقتا که کسی مدام از رفتنش میگه یعنی میخواهد که بگویی بمان..برای رفتن منتظر بهانه نیست..منتظره که بهش بفهمونی که میخوای بمونه...منتظر یک شعله است...اما اگه دریغ کردی و یخ زد و رفت ..با هزاران آتش بازی هم بر نخواهد گشت.

بعدا نوشت:دوستان در کامنتها به گنگی این نوشته ام اشاره کرده اند..احتمالا به خاطر حال و هوای گنگ این روزهای من است که...راستش قرار بود عنوان این پست "دوباره او" باشد....عزیزان این "او" همان "او" است.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/04/01ساعت 7:32 توسط تیراژه |