بعد از مدتها به وبلاگم سر زدم و پست آخر رو خوندم که به اصطلاح بیام توو باغ و در حال و هوای پست قرار بگیرم که کامنتها رو طبق روال پاسخ بدم و در همین حین سری به سایر وبلاگها و همچنین وبگذر زدم، میانگین پنجاه بازدید روزانه برای وبلاگی که در شش ماه گذشته پنج و نصفی پست داشته آن هم به طور بی نظم! آمار نرمالیه. اما یه چیزی ذهنم رو مشغول کرد، شما هم ببینیدش:

http://s5.picofile.com/file/8143411684/amar.jpg

بیست و سوم شهریور روز خاصی نبوده _البته اگر تولد شناسنامه ای بابک اسحاقی رو در نظر نگیریم!_ برای وبلاگی هم کامنت خاص یا جنجالی ای ننوشته بودم که مخاطبینش کنجکاو شوند به کلیک کردن روی لینک وبلاگم، رویم به دیوار پست هم که ننوشته بودم! اما بازدید وبلاگم در این روز تفاوت زیادی با سایر روزها داشته. سرک کشیدن به گوشه و کنار سایت وبگذر هم راه به جایی نبرد که بدانم اینهمه بازدیدکننده از کدام لینک به وبلاگم رسیده اند.. حس عجیبی پیدا کردم..

انگار بعد از مدتها اتفاقی سر زده باشی به باغ متروکه ی پدربزرگت که سالهاست کسی به آنجا نرفته و با یک عالمه رد پا و ته سیگار و لیوان یکبار مصرف مواجه شوی و البته روزنامه های مچاله ای به تاریخ یک روز بخصوص..یا یک روز صبح از خرید نان و شیر و خامه سلانه سلانه به خانه برگردی و همانطور که داری به شستن ظرفهای شام دیشب و جمع کردن رختها از روی بند رخت وسط پذیرایی فکر میکنی یک عالمه آدم شیک و کراوات زده ببینی که جلوی در خانه ات ایستاده اند و اتوکشیده ترینشان دستش روی زنگ واحدتان است! یا یک نیمه شب از خواب بپری و پنجاه تا میس کال از دوست کم حرف و آرامت ببینی که سال به سال هم حال یکدیگر را نمیپرسید..

همین حس عجیب باعث شد دوباره وبلاگم را جور دیگری مرور کنم..پستهای قدیمی را..کامنتها را..یادم است آن اوائل سال نود با خودم قول و قرارهایی داشتم..لیستی از عناوین پستهایی که میخواستم بنویسم ردیف کرده بودم و برای هر روز خاص پست مخصوصی مد نظرم بود..قرار گذاشته بودم هر سال صد پست بنویسم و برای هر صدمین پست مضمون ویژه ای در نظر داشتم..حالا خیلی چیزها اونطور که فکر میکردم پیش نرفته و خیلی چیزهای دیگری پیش آمده که البته خوش آمده! نمیدانم وقتی کلیک میکنیم روی عنوان آخرین پست و نشان میدهد 199 یعنی فقط پستهایی که شما میبینید یا پستهایی که نوشته ام و حذف کردم یا در چکنویس هستند هم محسوب میشوند یا نه..اما انگار این دویستمین پست وبلاگم است بعد از سه سال و نیم..

همزمان شدن این دویستمین پست با مورد عجیب آمارگیر حواسم را پرت کرد که وقتی وبلاگم را باز کرده بودم میخواستم پست بنویسم یا نه..یا چه پستی..یادم هم نمیاید قبلا برای دویستمین پست وبلاگم چه برنامه ای داشتم..حتی یادم نمیاید صدمین پست وبلاگم چه بود و چه نوشتم..اما الان حسم شبیه به کسی است که توی گنجه ی خانه ی قدیمی پدری اش دفترچه مشق کلاس سوم دبستانش را پیدا کرده..لای دفتر یک دویست تومنی کهنه است و کنارش یادداشتی با خط کج و معوج کودکانه..همه چیز برایش آشناست،.. قرار بوده جایی برود..کاری بکند..کسی را ببیند..اما کجا؟ چه؟ کی؟..بیست سال از آن روزها گذشته و  آن دختر بچه  حالا برای خودش خانمی شده..دفترمشق را میگذارد توی گنجه..دویست تومنی را میگذارد توی کیفش کنار پول خردهایی که برای خریدن روزنامه ی صبح است و می رود..به همین سادگی..مثل نوشتن این پست!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1393/07/13ساعت 23:47 توسط تیراژه |

مطالب قدیمی‌تر