ظهر است..تلفنم که تمام میشود میبینمش که حوله به دست آماده ی دوش گرفتن شده..یادم میاید وقت آرایشگاه دارم...موهایم خشک شده نشده دستم را میکشد که بدو دیر شد..توی آرایشگاه از آینه نگاهش میکنم که مجله ی مدل ها را ورق میزند ..از لبخندش معلوم است که دارد یکی یکی مدل ها را روی موهای خودش تجسم میکند..نگاهش که به من میافتد اخمی میکنم که این جنگولک بازی ها چیه؟..لب ورمیچیند و مجله را میگذارد روی میز..آرایشگر میاید به سراغ ابروهایم..زیر چشم نگاهش میکنم که دارد به به گوشه ی پریده ی لاک سرخابی اش ناخن میزند..درد میپیچد روی پیشانی ام و حواسم پرت میشود..موقع برگشتن به خانه  پشت ویترین عروسک فروشی میایستد و اشاره میکند به جا شمعی های حصیری...چشمک میزنم که بعدا میخریمش و دستم را میاندازم دور بازویش و راه میافتیم..

سیب زمینی ها را که میچینم کف قابلمه میبینم ایستاده جلوی گاز و به گوشت و پیاز و فلفل و رب تفت داده ناخنک میزند..گوشه های ابروهای تازه برداشته شده اش کمی سرخ است..میگویم برو ماسک صورتت را بگذار..نچ میگوید و دوباره ناخنک میزند..ماکارونی آبکش شده را میریزم روی سیب زمینی ها...میوه ها را خالی میکنم در سینک ظرفشویی و به دنبال گوشی موبایلم از اتاق میروم بیرون که میبینم سرش را گذاشته روی میز...دستم را میگذارم روی شانه اش..قطره اشکی از کنار صورتش میافتد روی رومیزی شیری..به روی خودم نمیاورم و میروم توی اتاق..

لباسهایم را از کمد بیرون آورده و  اصرار دارد که  پیراهن کوتاه بنفش را بپوشم..این رنگ یک عالمه آرایش میطلبد و یک مدل مکش مرگ مای مو..نه حوصله ی سرخاب سفیداب اضافه دارم و نه حوصله ی سشوار و موس و تافت.. بلند میشوم و از کمد پیراهن بلند قهوه ای را برمیدارم و سعی میکنم نگاهم به نگاهش نیافتد...سینی چای را برایم میاورد و میگذارد روی میز کوچک عسلی..بعد پاهایش را میبینم که مکث میکنند کنار کتابخانه...باز هم آلبوم؟ باز هم دفترچه خاطرات؟..همانطور که سرم پایین است میگویم برو به غذا سر بزن که ته نگیرد...نمیرود..من هم که میدانم غذا حالا حالاها سر زدن نمیخواهد..هر دو میمانیم توی اتاق و سرگرم ورق زدن آلبوم ها میشویم..

خانه مرتب شده است..من گرد گیری کردم و او اتاق ها را جارو برقی کشید..اما لباس ها را با هم پهن میکنیم روی بند..یک لنگه جوراب من..یک لنگه او... روبالشی را من...دامن قرمز  را او..همیشه همین بودیم..یکی من، یکی او..یک بار من کوتاه میایم..یک بار او...یک بار من سرش داد میکشم یک بار او قهر میکند..یک بار من برایش جزوه ی زبان را پاکنویس میکنم و یک بار او دستم را میگیرد و میبردم سینما..یک بار من بیخیال همه چیز میشوم و یک بار او دوباره همه چیز را از نو برایم میچیند..

مهمان ها میرسند..چای ها را میریزم و همچنان که دارد با دوستش از برنامه ی مسافرت آخر هفته میگوید فنجان ها را میچیند توی سینی..قبل ازبیرون رفتنش از آشپزخانه لیوان چای خودش را هم میگذارم توی سینی..برمیگردد نگاهم میکند و لبخندی میزند و میرود..صدای بلند موسیقی تند اذیتم میکند...میایم چیزی بگویم که میبینم دارد با بقیه میرقصد..سکوت میکنم و تا برمیگردم به آشپزخانه میبینم آهنگ را عوض کرده و صدا را کمتر..میدانم، کار خودش است....تلفن ها را یکی در میان جواب میدهم و اس ام اس ها را دو در میان..اینباکس گوشی پر شده ..چندتایشان را مجبورم که پاک کنم..حواسش هست..اسم ها را دارد توی کاغذی مینویسد که بعدا یادم نرود زنگ بزنم بهشان یا جواب دادن به اس ام اس کسی را از قلم بیاندازم...

آخر شب میشود..مهمانها میروند..ظرفها را که میشویم و میایم به اتاق میبینم باز هم نشسته کنار چمدان سفرم و یکی یکی کتابهایی که گذاشته ام توی راه بخوانم را ورق میزند..زیر چشمی نگاهم میکند..زیر چشمی نگاهش میکنم..بلند میشوم و دوتا چای میریزم و با یک برش کیک  میایم کنارش..گوشی موبایلم دستش است..میدانم در فکرش چه میگذرد..وانمود میکنم کاری به کارش ندارم و کاغذ کادو ها را یکی یکی تا میکنم و میگذارم کنار هدیه ها..میاید کنارم و دستش را میاندازد دور شانه ام...اس ام اس کوتاهی نوشته ..میدانم برای که..اخم میکنم..نگاهش معصومانه تر میشود..مردد میمانم مثل همیشه ی این وقتها..اس ام اسی که نوشته  را دوباره میخوانم..سه باره.."واقعا میخوای اینو بفرستی براش؟" ..سرش را تکان میدهد "اوهوم"...

 امشب بیست و نه ساله میشوم و  هنوز این شانزده ساله ی عجیب و غریب دست از سرم بر نمیدارد.. هروقت میایم بگویم " بس است.بزرگ شده ای دیگر..بچه که نیستی..."زود لب ورمیچیند و ساعتها باید نگاه ماتش به در و دیوار  را تحمل کنم..زمستان که میشود نیمه شب هوس برف بازی اش دیوانه ام میکند..تابستان ها سفرهای پنهانی یک روزه اش..بهار هم که میشود وقت شیدایی اش است..اما امان از پاییز...درست مثل  یک برگ خشک  با باد به هر سو میچرخد و میچرخد و آخر سر به نوازشی میشکند..باید یک روز ببرمش یک جای دور..یک جای خیلی دور...یک کلبه ی جنگلی شاید..یا یک مزرعه ی آفتابگردان..شاید هم کنار ساحل..چند روز با هم بمانیم..سنگ هایمان را با هم وابکنیم..آن وقت یا او برمیگردد یا من..اما من بی او؟ از من چه میماند؟ ..دوباره نگاه میکنم به صورت معصومش..به گوشه ی لاک سرخابی که از زیر لاک قهوه ای دستهایم بیرون مانده...به گوشی موبایل در دستم...اشاره میکند که بفرستم؟...لبخندی میزنم و ارسال میکنم..بعد آرام پیشانی اش را میبوسم و میگویم تولدت مبارک تیراژه.

+ نوشته شده در شنبه 1393/02/20ساعت 23:28 توسط تیراژه |

مطالب قدیمی‌تر