نوزده -بیست ساله بودم و حوالی میدان هفت تیر کلاس میرفتم..یک عصر زمستانی با بوی قهوه راهم کج شد به یک کافه..چای و کیک سفارش دادم و نشستم به نگاه کردن سایرین و در و دیوار کافه ای که معلوم بود یک زمانی چقدر پر زرق و برق و مجلل بوده...موبایلم زنگ خورد و با عجله خواستم جواب بدهم که فنجان چای واژگون شد روی میز و رومیزی کرم رنگ و دفترچه یادداشتم ...یادم نیست پشت خط که بود اما زود خداحافظی کردم و زل زده بودم به شاهکارم! که مسئول میز با دستمالی آمد و با مهربانی رومیزی را تعویض کرد و چای تازه آورد و گفت میتوانم دفترچه ام را روی بخاری کوچکی که یک گوشه ی کافه بود خشک کنم..موقع رفتن دیدم چای دوم را حساب نکرده اند..مسئول در پاسخ سوال و نگاهم با لبخند اشاره کرد به پیرمردی که پشت میز کنار بخاری نشسته بود و گفت مهمان بودید..

دوران کلاسی که میرفتم به پایان رسید اما ماهی چند بار و شاید هفته ای چند بار گذرم به آن کافه میافتاد..گاهی تنها..گاهی با دوست یا دوستانی..پیرمرد موسفید که حالا دیگر میدانستم صاحب کافه است ارمنی بود و اصالتا آلمانی که این کافه را با دو همکار روپوش سفید به تن اش اداره میکرد..وقتهایی که با دوستان صمیمی ام بودم به همکار کوتاه قد و شوخ طبعش اشاره میکرد که سفارشمان را تحویل بگیرد و او هم با بذله گویی اش لبخند به لبمان می نشاند..روزهایی که با مشاورم یا آدم رسمی تری میرفتم هم همان همکار قد بلند و لاغر و جدی اما مهربانش که روز اول دیده بودم میامد..گاهی وقتها هم که تنها بودم خودش میامد روبرویم مینشست و همانطور که ماگ سیاه بزرگش که هیچ وقت نفهمیدم چای است یا قهوه یا نسکافه را به لب میبرد و همانطور که مابین حرفهایش مادمازل خطابم میکرد با لهجه ای غلیظ از خاطراتش میگفت..از زندگی اش در آلمان...از دختری که پیرمرد زمانی که جوان بود عاشقش شده و بعد که میرود سربازی نامه ای از دختر میرسد که باردار است..سربازی اش تمام شده نشده برمیگردد به شهرش و میبیند دیواری کشیده اند و برلین دو نیمه شده...برلین شرقی و برلین غربی..او در یک نیمه و دختر در نیمه ی دیگر...بعد از مدتی دیگر دختر جواب نامه هایش را نمیدهد..پرس و جو میکند و میفهمد دختر با پدر ایرانی اش سفر کرده به تهران..یک سال بعد پیرمرد در جستجوی دختر به ایران سفر میکند..همه جا را میگردد و هیچ نشانی از دختر نیست.. در هتلی کار پیدا میکند و چند سال بعد ازدواج میکند با زنی ارمنی..ولی هنوز دلش با دختر جوانی که عاشقش بوده مانده و با کودکی که از وی داشته...از همسرش با دو فرزند جدا میشود و همسرش با فرزندانش راهی اروپا میشوند..و پیرمرد میماند و کار و کار و ماهیانه ای که برای همسرش و بچه هایش میفرستاده و البته همچنان در جستجوی معشوق گم شده اش و فرزندی که هیچ وقت ندیده بوده... هر بار ماجرایی از روزگارش تعریف میکرد..از مادرش که دور از او دلتنگی میکرده و آخر یک شب میخوابد و صبح بیدار نمیشود...از پسرش که گهگداری میامد ایران و چند روزی مهمانش بود...از دخترش که زمان نوجوانی اش با پدر قهر میکند و پیرمرد دیگر نه میبیندش و نه صدایش را میشنود مگر تک و توک عکسهایی که پسرش برایش میفرستاد...از همسرسابقش که بیمار شده بود و انگلیس در کلینیکی بستری بود..میگفت در آلمان خانه ای بزرگ داشته اند و هشت خواهر و برادر بوده اند با پدری تاجر و مادری که خانه داری اش در بین فامیل معروف بوده..حالا ولی تنها مانده و تمام زندگی اش شده اند این کافه و این دو مرد و مشتریان اکثرا ثابت کافه..یک وقتهایی هم میدانست بی حوصله ام..میگذاشت پشت میز تنها باشم و با چای و یادداشت هایم سرگرم بمانم و دو سه لبخندی رد و بدل کنیم و بعد بروم..یکی دوبار هم برایم کتاب آورد و آلبوم کوچک و رنگ و رو رفته ای که عکسهایش را ببینم..صفحه ی اول آلبوم عکس خودش بود..جوان و زیبا با چشمهای سبز رنگ، لباس ارتش به تن در کنار کامیونی پر از اسلحه...کنارش هم یک عکس سه در چهار هم از دختری یهودی با چشمهایی روشن...همان معشوق گم شده ای که پیرمرد غربت را در جستجویش پیر شده بود..

دو-سه سال گذشت...بالاخره رضایت دادم به یکی از قبولی های کنکورم و راهی شهرستان شدم برای خواندن معماری و دو سه ماه یکبار میدیدمش..پیر تر شده بود..با عصا راه میرفت و به جای ماگ بزرگش فنجان کوچکی روی میز بود... آن پیرمرد پر انرژی و پر حرف نبود، ساکت شده بود گرچه هنوز لبخندش را داشت..بعدتر ها درگیر انصراف از دانشگاه معماری و تغییر رشته شدم و همان دو سه ماه یکبار را هم دیگر به کافه اش نمیرفتم...یکی دوباری هم که گذرا رفتم پیرمرد به خاطر کهولت در خانه مانده بود و همکار جوانتر و بذله گویش هم از آنجا رفته بود و فقط همان همکار قد بلند و جدی اما مهربانش باقی مانده بود و میز و صندلی هایی که فرسوده تر شده بودند و رومیزی هایی که آهار نداشتند و تک و توکی از مشتری های همیشگی..دیگر نرفتم.. چند سال بعد از آن خیابان رد شدم... شیشه ی خاک گرفته ی کافه را از دور دیدم و میز و صندلی هایی فلزی که روی هم چیده شده بودند و چند مرد که روپوش سفید به تن نداشتند...نخواستم از جلوی کافه رد شوم..از کوچه ی فرعی نزدیک کافه پیچیدم به سمتی دیگر و خیال کردم که مادمازل نشسته روی صندلی لهستانی همیشگی و کتابهایی که تازه از انتشاراتی های خیابان کریم خان خریده را نگاه میکند و پیرمرد هم پشت میز، کنار بخاری ای که همیشه ی خدا همان گوشه ی کافه بود نشسته و با اولین نگاه طولانی و لبخندی که رد و بدل میکنند ماگ بزرگش را بر میدارد و میاید روبروی مادمازل مینشیند و با هم کتابها را ورق میزنند و حرف میزنند..مادمازل ها که نمی میرند..

+ نوشته شده در چهارشنبه 1393/05/22ساعت 5:5 توسط تیراژه |

مطالب قدیمی‌تر