تبليغاتX
کافه تیراژه

 ـ  "او"                                                           ۱۴/۱/۹۰

ـ بد کردی رفیق                                              ۱/۴/۹۰

ـ حرف آخر را جادوگر می زند, نه اپراتور!!          ۳/۵/۹۰

ـ شک و شوک                                              ۱۹/۵/۹۰

ـ شیطان پاک باز                                           ۳۱ /۵/۹۰

ـ شب های خیس                                           ۹/۶/۹۰

ـ تهران من تویی..                                         ۱۹/۶/۹۰

ـ یلدا دل                                                       ۳۰/۹/۹۰

ـ عفریته ی نیم سوز..چای دهان سوز..          ۱۱/۱۱/۹۰

 

"شازده"نوشت ها و "او"نوشت های من برگشتند..

شاید بعد از این گاهگداری "شازده"نوشت ای در وبلاگم خوانده شود..اما آخرین "او"نوشت من را یکی از همین روزهای آینده خواهید خواند.. به نام: این "او" ی عزیز..این "او" ی لعنتی..

+ تولدت مبارک دوست من!

+ نوشته شده در جمعه 1391/02/22ساعت 23:53 توسط تیراژه

دیشب بعضی از دوستان پیشم بودند..بعضی هایشان هم توی فیس بوک جشن گرفته بودند و مدام اس ام اس و زنگ که همین الان عضو فیس بوک بشو و بیا که جایت خالیست..همزمان که غر غر میکردم که پریسا صدای ضبط را کم کن  یا ماریا حواست باشه چای نجوشه لپ تاپم هم روشن بود و همانطور که با بچه ها چت میکردم و جواب تلفن ها  و اس ام اس ها رو میدادم بقیه دوستان در  آیدی شخصی ام  عکس های فیس lبوق را شیر میکردند و جمله های گهربارشان را کپی پیست! والا با این فیس lبوقتون!!

فکر کنم همه  میدانند که کمی محتاط هستم برای امیخته شدن روابط شخصی و و بلاگی ام..هر چند الان بیشتر با این قضیه کنار آمده ام..اما برای من که سالها معتقد به تفکیک روابط بوده ام و حتی دوستان دبستانی ام از دوستان دانشگاه  و کلاس هنر جدا هستند سخت بود این قالب شکنی..

وقتی این وبلاگ را ساختم ذره ای گمان نمیکردم که قرار است روزی اینجا را دوستان و خانواده ام بخوانند.. ..آن روزهای اول اینجا را جایی برای اشتراک درونیاتم با کسانی میدانستم که قرار است هیچ وقت من را نشناسند و نبینند اما بعدها خیلی متفاوت شد..به لطف همان نام"کافه تیراژه" تقریبا در همان ماه های اول وبلاگم علنی شد.. حالا تقریبا تمام دوستان واقعی  و اعضای خانواده ام اینجا را میخوانند..هنوز کمی معذبم..کمی پریشان و گنگ....چرا که من در وبلاگم بیشتر از هر چیزی یک شخصی نویس هستم نه یک اجتماعی نویس یا رویداد نویس..این کار را سخت میکند اما لذت پنهانی در این نوشتن ها هست که کماکان رویه ی اولیه را ادامه داده ام..

جدا از همه ی این صحبت ها میخواستم از طرف دوستان واقعی ام برای دوستان مجازی ام  هدیه داشته باشم...از طرف عزیزانی که با توجه به حساسیت های من خیلی وقت است که کامنت نمیگذارند و یا اگر بگذارند خصوصی میگذارند و سعی میکنند حریم این خانه ی مجازی من رو حفظ کنند..هدیه ای از دوستان واقعی  برای دوستان مجازی.. گرچه این عنوان مجازی را با دلخوری به کار میبرم..شاید اینجا مجازستان باشد  اما دوستانم را نمیتوانم مجازی بنامم..بهتر است بگویم دوستان وبلاگی..

 هدیه ای برای دوستانی مثل میلاد که راس ساعت ۷ صبح اس ام اس میدهد و هیچ فکر این را نمیکند که شاید این تیراژه ی بیچاره خواب باشد!  یا دل آرام که عزیز دل من است و انگار تقدیرمان این است که همیشه وقتی با هم صحبت میکنیم توی خیابان باشد! م.ح.م.د که غر غر های برادرانه اش هر بار در دلم جای خالی برادری که کاش میشد داشتم را چنگ می اندازد...سمیرا ی نازنین و گل گیسوی عزادارم  و پوریا که صبح  دیروزم با تبریکاتشون  آغاز شد.. جناب دکتر دیادیا بوریای گرامی  و صدای گرم و پر مهرشان از سرزمین های سرد...آلن...الهه..کیانا.منصوره..هاله..علیرضا..نیما .. مریم ماژ و موژ..جناب محمد پور. .مریم بانوی شیرزاد.. محسن پاییز بلند که همینجا مجددا تولدش را تبریک میگم و هاله بانوی مهربان که با دردونه خطاب کردنهایش قند در دلم آب میشود..و بقیه عزیزانی که با کامنت های عمومی و خصوصی و پی ام هایشان خوشحالی ام را دو چندان کردند...خوشحالی من از بودنم نه از روی خودشیفتگی یا سرخوشی..که به خاطر شماست...شما آدمهای مهربان...شما دوستان نازنین..شما دوستانی که مانند گل های این عکس که  اردی بهشتی عزیز در کامنتهای پست قبل هدیه ام کرده بود زیبا هستید..

ممنونم  دل آرام...سعدیا...م.ح.م.د...سمیرا...هاله...تولدانه!.. و  جناب اسحاقی عزیز.

 

با احترام و سپاس دعوتتان میکنم به ادامه ی مطلب..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/21ساعت 23:0 توسط تیراژه |