اتفاق خاصی توی این سالهای من نیافتاده...سالهای وبلاگ نویسی ام را میگویم..مثلا یکی کنکور دارد..یکی ازدواج میکند..یکی بچه دار میشود...یکی میرود یک کشور دیگر ..و .... هر کدام اینها میتواند سوژه ی نوشتنش در شب تولدش باشند.. زندگی من ولی خیلی شبیه همان سه سال پیش است..یعنی تقریبا همان...کار خاصی نکرده ام..جای خاصی نرفته ام..اتفاق خاصی هم نیافتاده..شاید رفتن پدربزرگم...ماجرای او..و روزمره ام با دوستانم رخدادهای مهمتر بوده اند..اما تقریبا همه چیز همان است که بود..چیزهای خیلی شخصی تر را هم که نمیشود نوشت..اگر هم بشود صرفا میشود توی روزنوشتها گنجاندشان..حالا چه مستتر و چه عیان..ولی بقیه ی چیزها همان است که بود...خب..مگر چند بار میشود یک شب تولد را روایت کرد طوری که تکراری نباشد؟..

امروز کنار فضای سبز پارک اندیشه که قدم میزدم  یادم افتاد به سالهای کودکی..اون سالها از اول اردیبهشت حس و حال خاصی داشتم...میدانستم همین روزهاست که پدرم بیاید مدرسه و با معلمم و مدیرم پچ پچ کنند و بعد معلمم من را از حیاط مدرسه صدا کند و بگوید پدر خیلی خوبی داری..قدرش را بدان..و بعد یک زنگ آخر کلاس نزدیک ترین روز پنجشنبه به تولدم را کم کم ببینم که معلم میگوید کتابهایتان را بگذارید توی کیفتان...تخته را با تخته پاک کن  برق بیاندازد...بعدش با خط خوش تحریری یا با خط کتابی کودکانه "تولدت مبارک تیراژه" ی درشتی بنویسد و اطرافش گل و بلبل بکشد و حالا نوبت بابا و کادر مدرسه  شود که با یک جعبه شیرینی  و کیک و یک کارتن بستنی بیایند سرکلاس و سرم کلاه بوقی بگذارند و بچه ها دستشان را بیاندازند دور گردنم و یکی از همکارها یا دوستهای بابا عکس بگیرد و   یادگاری شود از آخرین روزهای مدرسه ی آن مقطع درسی..بعد برایشان تک تک عکسهایی که تویشان بودیم را بابا چاپ کند و بدهد به معلمم که به دستشان برساند و هنوز که هنوزه بگویند آن عکسها تنها عکس دسته جمعی  است که از دوران مدرسه و معلم و همکلاسی هایشان برایشان یادگاری مانده..

فقط همین نبود..جز جشن مدرسه دوتا جشن تولد دیگر هم داشتم..یکی اش خانه ی مادربزرگم که مامانی بهترین شام ای که از دستش برمیامد را درست میکرد و عمه ام برایم مداد رنگی میگرفت و آقاجون یک کیسه شکلات و آبنبات و عمو  هم معمولا کتابهای نفیسی که میدانستم به اسم من گرفته اما آخرش جا خوش میکنند توی کتابخانه ی حصیری آمریکایی اش..که آخرش چند سال پیش هم کتابها و هم کتابخانه را داد به من ..والبته جشن تولد دیگری که مامان میگرفت..توی خانه ی خودش یا خانه ی دوستش یا دایی...که بعدش عکس های جشن تولد های آن سال را کنار هم میگذاشتم ومیدیدم هیچ آدم مشترکی تویشان نیست جز خودم!...چه حسرت بی مزه ای داشتم که کاش همه ی این آدمها کنار هم جمع بودند ..همه شان نشد هم مهم نبود اما لااقل بابا و مامان کنار هم بودند..بچه بودم دیگر..شاید فکر میکردم حسرتها شبیهم میکنند به بزرگترها... اما حسرتی نبود..بابا جای هیچ حسرتی برایم نگذاشته..

این سالها یعنی سالهای بعد از دوران راهنمایی... اما جشن تولد های من متفاوت شده...یک سال اصلا نه جشنی است و نه هیچ چیز دیگر...فقط زنگ و تلفن  و اس ام اس...یک سال هم چند تا چندتا جشن میگیرند..هر دسته از دوستانم توی خانه ی یکیشان..همکلاسیها توی رستوران نزدیک دانشگاه...توی خانه مان هم یک سال عمه..یک سال دوست دختر گادفادر..یک سال هم مستر بی و مامان توی خانه ی مامان...کادوی تولدهایم هم متفاوت شده اند...دیگر نه دفترهای کارتونی هدیه میدهند و  نه سی دی آهنگ و نه دامن چین دار و نه تی شرت میکی موس...خیالشان راحت..یک کارت هدیه میگذارند توی پاکت و رویشان اسمم را مینویسند و میدهند دستم!..یا خیلی شیک میگویند "فلان قدر ریختم به حسابت برای کادوی تولدت...چک کن ببین رسیده؟!"...خب چرا؟..."کادو گرفتن برای تو سخته"..ای تو روحتان!

بیست و هشت ساله شده ام و جوانتر به نظر میایم...شاید چون شبیه بیست و هشت ساله ها نیستم...اگر کمی توی اسپرت پوشیدن استعداد داشتم به گمانم ۱۵ ساله به نظر میامدم..خیلی از بیست و هشت ساله های هم  سن من چیزهای دیگری دارند برای گفتن..از همسر..از بچه ی تازه دندان دراورده شان...از ماجرای طلاقشان...یا نامزدی که برایشان ساعت جواهر نشان هدیه میگیرد..از رییس غرغروی محل کارشان...یا از پروژه های سنگین درسی شان...من اما نه..من هنوز دختر نوجوانی هستم که مادرم یک شب در میان پای تلفن سر وقت دکتر گرفتن غرغر میکند....شغل آرام و سبکی دارم که مثل رشته ی تحصیلی ام هم دوستش دارم و هم نه.. هنوز گاهی پدرم  پول تو جیبی ام را میدهد..دوستهایم هم قرار سینما و کافی شاپ و  تئاتر میگذارند.. و میدانند هر جا باشم باید شب زود برگردم خانه...من به قدر تنهایی سالهای نوجوانی ام و افسردگی عمیقی که آن روزها  توی خلوتم با آن کشتی میگرفتم حالا دارم جوانی که نه..نوجوانی ام را میگذرانم..با همان وسوسه ها و  تردیدها و  شیطنت های گاه و بیگاه...

آغاز بیست و هشت سالگی ام زیاد خوب نبود..یعنی اصلا خوب نبود..چند روزی از تولدم نگذشته بود که خبر بدی تمام روزهایم را تغییر داد..چاره ای نداشتم جز اینکه به روی خودم نیاورم...به روی خودم نیاوردم تا مهرماه که فهمیدم هر چه بود تمام شده..مثل یک کابوس ترسناک که بعدش عرقریزان از خواب بیدار میشوی..اما خوشحالم که خوب گذشت..یعنی خوب گذراندمش..پشیمان نیستم از هیچ کدام از ماجراجویی هایم و حسرتی به دل ندارم از هیچ کدام از نکرده ها..هر چه بود خوب بود..بی انصافی است اگر جز این بگویم....

بیست و هشت سال پیش چنین روزی به دنیا آمدم..حوالی هفت صبح...و چون هفت ماهه بودم دوهفته توی دستگاه بودم پس اولین عکسی که از من گرفته شده مربوط به دوهفتگی ام است..یک موجود  نحیف و صورتی رنگ و لاغر و زشت! با چشمانی باز که با تعجب دارد اطرافش را بررسی میکند!..یادداشتهای شبهای تولدم را که مرور میکنم بعضی سالها خیلی شاد و پر انرژی ام و بعضی سالها خیلی گرفته و ماتم زده...یک سال آرزویم رفتن به فلان هنرستان است و یک سال قبولی در فلان رشته ی مهندسی کنکور..یک سال از مادرم  مثل فرشته ی بی بدیلی یاد کرده ام  و یک سال از پدرم آدم سختگیر و بد اخلاق..حسرتهایم و آرزوهایم گاهی تکراری اند و گاهی متفاوت...گاهی هم شعار داده ام...نماز اول وقت...درس خواندن طبق برنامه ریزی مشاور قلمچی..  محبت به فلانی ...تنفر از بهمانی...پرداختن به ال و بل... ای بترکی بچه!..

خب..آدمیزاد همین است..بزرگ میشود...سال به سال خودش و آدمهای اطرافش تغییر میکنند و به همان رویه خواهش های روزمره اش و آرزوهای دور و درازش هم...بعد میرسد به یک سکون...سکون رخوت نه..ثبات منظورم است..و من هنوز به ثبات نرسیده ام...گاهی دوست دارم عکاس ماهری بشوم وگاهی رهبر ارکستر بزرگی که مثل خلعتبری ژست بگیرم و به یک اشاره ام سالن برود روی هوا..گاهی هم بر عکس روزهای نوجوانی ام که دوست داشتم خبرنگاری بشوم شبیه اوریانا فالاچی  ترجیح میدهم زن خانه داری باشم که هر صبح برای بچه هایم نان شیرینی تازه بپزم که با مربای هویج خانگی زنگ تفریح بخورند و به هر کسی که به خانه ام آمد یک شیشه ترشی  و یک ظرف باقلوای خانگی بدهم .. و هرشب لباسهایشان را اتو کنم و دلم خوش باشد که مادر خوبی ام و همسر مهربانی که بعد ها قرار است بگویند موفقیت هایشان را مدیون من اند و من با افتخار دستهایم را بهم گره کنم و ذوق کنم و خنده ی ملیحی به لبم بنشیند...گاهی هم نه..دوست دارم همین باشم..همین دختر ۲۸ ساله که کتابهای کتابخانه اش بی نظم روی هم تلنبار شده   برعکس جورابهای توی کشویش که به ترتیب رنگ چیده شده اند و افکارش رژه میروند مابین  دوربین عکاسی ای که حافظه اش دارد میترکد و فلشهایی که مدام گم میشوند  و سی دی هایی که هی خش میافتند و قرار های کافی شاپی  و اس ام اسهای فورواردی و ..

میبینید؟...زندگی من همین است که نوشتم..نه مثل دوران کودکی دنبال اعجازی عجیب و غریب ام و یا سرشار ماجراجویی هایی از جنس کنجکاوی توی دفتر  و یادداشتهای مامان و بابا که شاید چیزی مثل کشف فرزند خوانده بودن برای مهیج تر کردن زندگی پیدا کنم! ..و نه رخوت ۱۶ سالگی ام را دارم که توی تنهایی ام مدام محکوم میکردم پدرم و مادرم را...که انگار یک زن و مرد جوان سبک سر بوده اند که به زندگی و شیطنت ها و بازی هایشان مشغول اند و این وسط چرا موجودی به اسم فرزند توی روزمره شان وصله ناجوری است خدا میداند! ..زندگی و روزمره ی من با همین افکاری که نوشتم میگذرد..گاه گداری  هم قطبم از شمال به جنوب عوض میشود!.. گاهی دغدغه ی اینکه نکند خانواده ی پدری ام خانه ی قدیمی طالقان را بفروشند و گاهی هم فکر رفتن از این کشور...گاهی میخکوب تفسیرفلان آیه از قران و گاهی هم بی رگ...زمانی ترک خوردن ناخن شست پایم نصف روز فکرم را مشغول میکند و گاهی هم به تغییر رشته فکر میکنم..آن هم توی بیست و هشت سالگی!.. 

اما حواسم هست که پدرم چروک هایش عمیق تر میشود و راه رفتن مادرم کند تر...حواس که نه..هراسم این است...با اینکه فرزند ناخواسته شان بودم اما به قدر ناخواسته بودنم خواستن و مهربانی شان را در بودنم حس کردم..تمام این سالها..چه سالهایی که بچه ی باهوش و درس خوانشان بودم و نمره های بیست توی کارنامه ام را با شوق نگاه میکردند ...و چه سالهای یاغی گری ام..و چه این سالها که انگار آرامم...با آتشفشانی در درون..اتشفشانی نه از جنس طغیان..از جنس آرزوهایی که هر صبح با من بیدار میشوند..چای مینوشند ..لباس عوض میکنند..عین آفتاب روز رنگ عوض میکنند و شب با من دوش میگیرند و با هم سر به بالین میگذاریم..من میخوابم و آنها بالماسکه ای توی خوابهایم برپا میکنند..بالماسکه ای که نقش اولش را پدرم بازی میکند...نه که نقاب به چهره داشته باشد...نه..آخر پدرم میزبان تمام آرزوهای من است ...تمام زندگی من فدای یک تار از موهای پرپشت و خاکستری اش...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1392/02/21ساعت 22:51 توسط تیراژه |

با مانتو و دامن و شال مشکی خاکی و زانو درد همیشگی خودم را میکشم و  از پله میایم بالا.. توی آینه ی هال به خودم نگاه میکنم.. ته مانده ی آفتاب اردیبهشتی عریان بهشت زهرا و ضد آفتاب و اشک،آفتاب سوختگی ملایمی روی پیشانی و  شیارهای سفیدی زیر چانه ام درست کرده اند..  با همان لباس ها دراز میکشم روی تخت و به در و دیوار اتاقم نگاه میکنم و به چراغ سبز چشمک زن لپ تاپم...نگاهم میافتد به تقویم روی میز...امروز  دوشنبه است.. ۱۶ اردیبهشت..و کنار تقویمم دو  اسم است که تیک نخورده ..آقاجون و کسری..صورتم را با آب سرد شستشو میدهم..پنکک مختصر  و مرتب کردن موها..حوصله ی لباس عوض کردن ندارم.. فقط شال رنگی به سر میکنم و کیف طرح گبه را برمیدارم و ساک قرمز رنگ هدیه را هم   ..کنار "آقاجون" ای که در تقویم نوشته ام تیک میزنم و چند خطی یادداشت مینویسم و دوباره از پله ها میروم پایین...

دگمه ی آسانسور را میزنم و درش که بسته میشود چشمهایم را میبندم و نفس عمیقی میکشم در جاذبه ی سرعتش که سرم را گیج میاورد.. با تکان خفیفی اسانسور می ایستد و من چشمهایم را باز میکنم.. دختر  دوساله ی همسایه ی کناری  و پدرش پشت در ایستاده اند..دخترک را بغل میکنم و میبوسم..از پدرش حال مادر دخترک را میپرسم..با لبخند میگوید خوب است و جویای حال شما..یادم میافتد که دو سال و نیم پیش که باردار بود و با قدم های سنگین راه میرفت پشت در همین آسانسور گفته بود شماره ات را بده که برای تولد دخترم دعوتت کنم..و هنوز هم هر بار من را میبیند دوباره همین جمله رد و بدل میشود ..بدون هیچ شماره ای....خداحافظی میکنم و میرسم به واحد ۳۳...زنگ میزنم و در نیمه باز را آرام هل میدهم و وارد میشوم..

هیچ وقت خانه اش را اینطوری ندیده بودم..فرش های لوله شده..تکه روزنامه هایی که اینجا و آنجا ریخته شده اند..مبلهایی که دیگر نیستند..جای خالی قاب نقاشی ها روی دیوار..لوستر از جا درآورده شده... و آشپزخانه ای خالی که فقط یک چای ساز روی کانترش است و دیگر هیچ...و چمدانهایی با در باز و لباسها و کتابهایی که  کنار هم چپانده شده اند..خانه دیگر خانه نیست..مسافرخانه ای است که مسافرش چند ساعت دیگر میرود.."کسری..کجایی؟"..و حالا مسافر را میبینم که با چند کتاب در دست از اتاق خواب بیرون میاید ..

سال ۸۹ بود...پاییز ۸۹...سر کلاس استاد سعادت نشسته بودم..پسر جوانی روی چند صندلی آن طرف تر بود که چهره اش آشنا نبود..با خودم گفتم احتمالا از ثبت نامی های جدید است یا این ترم مهمان شده..آخر کلاس به پرستو و فاطمه گفتم بروید رستوران جا بگیرید من سوالهایم را که از استاد بپرسم بعدش خودم را میرسانم.. بحث ام با استاد طولانی شد..از همه چیز گفتیم ..از تحقیق میرزاده عشقی و مشروطه در شعر معاصر ..از تطبیق کیمیاگر پائولوکوئیلو و مثنوی مولوی..از دفتر شعرم که دستش بود و با اشتیاق میدیدم هر بار چروک تر با خودش میاوردش و میگوید این هفته هم بزار دستم بماند و من میماندم با ذوق چروک هایی بیشتر.. آخر صحبت ها پسرک آمد جلو..به رسم ادب کمی عقب تر رفتم تا راحت تر با استاد حرف بزند..لا به لای حرفهایشان استاد اشاره کرد به من و گفت این همان دانشجویم است که اسم و فامیل عجیبش را بهت گفته بودم.. نگاهش کردم و لبخندی زدم..لبخندی زد  و سلامی گفت و دستش را به سمتم دراز کرد ..با تعجب به استاد نگاه کردم و دست دادم..استاد از پشت میزش بلند شد و گفت: "پسر خواهرم..کسری"..

مینشینم روی تک صندلی ای که کنار کانتر آشپزخانه رها شده به حال خودش و آرنج هایم را میگذارم کنار چند بشقاب و زیر سیگاری پر از خاکستر  و ته سیگار و خرده کاغذ و پوست تخمه و لپ تاپ خاک گرفته ی نیمه باز...خودش هم مینشیند روی تشکچه ای که کنار گلدان بزرگ نخلیست که رو به خشک شدن میرود.. موهای بلند  دم اسبی اش و تسبیح چوبی که به گردن دارد و پیراهن و شلوار سفید کتانش هیچ شبیه نیست به اولین تصویرهایش که با موهای کوتاه و  پیراهن مردانه  و شلوار لی در ذهن دارم.. خیلی عوض شده ..خیلی...خب مگر من همانم که بودم؟...من؟..من همانم..گیریم که شاید موهایم بلند تر شده و ابروهایم نازک تر و گونه هایم استخوانی تر..اما ظاهرا همانم که بودم...اصلا چه اهمیتی دارد؟..نستعلیق چاپ شده روی پیراهنش و تک عین عشق اش من را میبرد به چند ساعت پیش که روی عین و لام و یای سنگ پدربزرگم دست میکشیدم و به " لا"ی نفی و "عین" عدم فکر میکردم و به اشراق نامه ای که  کسری یک سال پیش داده بود و همان چند صفحه ی اولش را که خواندم کافی بود  که بدانم  من "اهل"اش نیستم... شاید از این وادی عبور کنم اما اهلش نیستم...

موبایلش زنگ میخورد...میرود توی اتاق خواب و بلند بلند حرف میزند از ساعت پروازش و اولین شهری که قرار است تویش چند ساعتی توقف داشته باشد و مدارکش که ایمیل تاییدشان آمده و ... بلند میشوم و صندلی را با خودم میبرم کنار پنجره..دارد غروب میشود..دستم را محکم میگیرم به چارچوب پنجره و تا کمر خم میشوم .. هنوز که هنوزه وقتی از پنجره ای خم میشوم یاد آن پنجشنبه شبی میافتم که به رسم پنجشنبه های یکی درمیان کودکی ام پیش مامان بودم  و  از یکی از پنجره های  طبقه ی یازدهم همین بلوک شهرک اکباتان  به زور خودم را کشیده بودم بالا و با زحمت نشسته بودم روی شیار پنجره ی متحرک و مادرم با موهای نیمه خیس از در اتاق آمد تو و تا من را دید جیغی کشید که نزدیک بود از همانجا بیافتم پایین...نتیجه اش چند پشت دستی محکم بود و مادری که با حوله ی حمام نشسته بود لبه ی تخت و به من و خودش فحش میداد و گریه میکرد که چرا همین چند ساعتی که پیشش هستم را باید اینقدر شیطانی کنم که دعوایم کند و مادرم بماند و عذاب وجدان و حسرتی که باید دو هفته کش میامد تا پنجشنبه ی دیگری برسد و من را دوباره ببیند..بوی پیپ و توتون خرد شده و زنگ  آیفون از کنار پنجره میکشاندم عقب..

پیک موتوری پیتزا آورده..با یک نوشابه ی کوکای سیاه خانواده...دامنم را جمع میکنم و روی گلیم کج انداخته شده ی کف سالن مینشینم و چای ام را مینوشم..میلم به هیچ غذایی نمیرود..خودش هم یکی دو تکه بیشتر نمیخورد..راه میرود و گاه گاهی خم میشود و لیوان نوشابه اش را میدهد به آن یکی دستش و چیزی را توی چمدانهای بزرگش وارسی میکند..بسته ی هدیه اش را میدهم به دستش..یک باکس سیگار بهمن اصل که میدانم به کار خودش و پیپ کشیدن هایش نمیاید اما برای سالها دور بودن از این خاک یادگاری خوبی است که یکیشان را برای تزیین بگذارد توی کتابخانه اش و اگر آشنایی از نوستالژی سیگار وطنی گفت مرام به خرج بدهد و یک بسته اش را از باکس توی فریزر بیرون بیاورد و بگوید "بیا داداش ..این مال تو" ...انجیر نیمه خشک هایی که به سپیده گفته بودم از همان قنادی آشنایمان بگیرد را هم گذاشته ام کنارشان که گاهی  برای صبحانه اش توی شیر خیسشان کند و یا با چای عصرانه اش بخورد..چای عصرانه هایی که با وسواس دم میکرد و بعدش تا دم بکشد از روزمره مان میگفتیم و دم که میکشید تازه صحبتهایمان گل انداخته بود و رسیده بود به کندوکاو هایی در باب  چیستی و چگونگی زندگی و فلسفه و یا شعر و شور و عشق ... همینجاها بود که میگفت یک دقیقه صبر کن و دو لیوان بزرگ چای میاورد و اگر میدید رنگم پریده و به جای اینکه روی مبل راحت بنشینم خودم را جمع کرده ام روی صندلی میز غذاخوری، یک تکه نبات زعفرانی و قاشق چایخوری هم کنارشان میگذاشت..

صدای سازش میاید...نه که بنوازد..مشخص است یا دارد تمیزش میکند یا کوک هایش را تنظیم میکند..در میزنم و میروم توی اتاق..کمد دیواری با چوب لباسی های خالی..تختی با یک روتختی مچاله شده ...دمپایی راحتی های زنانه ی قرمز و صورتی و سبز و مردانه ی مشکی و قهوه  و طوسی ای که روی هم تلنبار شده اند زیر میز توالت... اینجا یک زمانی جشن هایمان را میگرفتیم...برای تک تک آنهایی که داشتند میرفتند اخرین مهمانی خداحافظی را...برای تولد ها هم یک شب پر از نور و صدا و رنگ...حالا اما ...خودش که نشسته کنار تخت و دارد سازش را میگذارد توی کیف...و انارهای کوچکی که کال از باغ لواسان چیده بودیم خشک و بی رنگ توی یک جعبه ی کفش خاطرات پر رنگ  روزهای رفته را به رخم میکشند..

دوباره میروم کنار پنجره..شکوه غروب های تهران را اولین بار از پنجره های اکباتان دیدم..آسمان  زخمی ِ خون آلود و تک تک چراغ هایی که به خونخواهی اش روشن میشدند... صدای موسیقی نمیدانم از کجای خانه میاید.."به سان مرغکی آواره، ای غم..به دشت سینه ی من پر گشودی.." یاد پدرم میافتم و یاد صدای بی نظیرش که برایم سوسن میخواند و مرضیه و عارف و گلپا.. یاد روزهای زمستانی  ای که توی این خانه با بچه ها کرسی نیم بندی به پا میکردیم و کنار هم مینشستیم و یکی شان ساز میزد و یکی میخواند و یکی شان هم لابد مثل من هی بغض میکرد و هی میخندید و هی چانه اش را میبرد زیر لحاف کرسی که لرزشش را کسی نبیند..که محال بود از چشم کسری پنهان بمانند و با چشمهایش و لبخند عمیقی که تهشان بود بهم نفهماند که"حواسم هست"..یاد آقاجون میافتم که هر وقت یک گوشه کز میکردم  میامد کنارم مینشست..عینک ذره بینی اش را با گوشه ی جلیقه اش پاک میکرد و دست کوچکم را در دستهای بزرگ و زبرش میگرفت و توی صورتم نگاه میکرد و میگفت" چته ببه؟ چرا رنگ و روت زرد شده؟ چرا ساکتی؟"..

کسری از آنهایی بود که ساکتند..اما ته سکوتشان پر از حرف است...کم میخندند اما لبخندشان یک بقچه آرامش پنهان میکند ته صندوقچه ی دلت... توی این  دو سال و نیمی که از آشناییمان میگذرد اما زیاد حرف زدیم و زیاد خندیدیم و زیاد گریه کردم و او ساکت بود..خیلی وقتها بی وقفه و یک نفس برایش حرف زدم و  تهش درست وقتی که هراسان بودم که اینهمه جمله که بهم بافته ام حوصله اش را نخ نما کرده یا نه  پک عمیقی به پیپش زده بود  و چشمهایش را تنگ کرده بود و  صحبتمان را ادامه داده بود و  خیالم را راحت کرده بود که حوصله اش سر نرفته..که حرفهایم...دغدغه هایم...گله و ناله هایم برایش غرغر های دخترانه  ی از سر شکم سیری نبوده اند..خیلی وقتها هم با اخم حرف زده بود...حتی دعوایم کرده بود...اما وقتی عجزم را از سکوتم خوانده بود پایش را مثل یک فاتح بزرگ انداخته بود روی هم و دوستانه نگاهم کرده بود  که میداند گاهی حرف هایت نمیتوانند همانی باشند که میگویی..گاهی تند و تیز چیزهایی را میگویی که نرم و پنهان ته دلت میدانی این حرفت نیست .. کسری از همانهایی بود که به قدر مردانگی ِ حرفهای منطقی میدانست  گاهی پاسخ حرفهای زنانه  نه راه چاره اندیشیدن است و نه ملامت ..فقط باید بشنوی..حالا چه یک نالیدن باشد از عشقی که چموش است و دم در آغل ایستاده و نه بیرون میرود و نه داخل ..و چه یک مشت اعتراف از بدجنسی های دخترانه ..و چه رگباری از شکایت از زندگی و روزگار ..

شب شده...وقت رفتن رسیده..جعبه ی هدیه ی تولدم را توی کاغذ روغنی ای پیچیده که رویش با قلم چیزهایی نوشته اند..میگوید بازش کن...حدس میزنم تویش گردنبندی باشد از همان نامی که زیاد توی این خانه خوانده امش..روی پیراهنش..تابلوهای روی دیوار.. خطاطی هایی که روی میزش بود و ..و میدانم که این گردنبند را هیچ وقت به گردنم نخواهم آویخت..آخر هر چقدر که در فروع دین مذهبی به نظر میایم اما در اصولش پر از شک و تردیدم..اما گردنبند نیست..فندکی فلزی است ..میگوید " قدیمی است..عتیقه... این را خیلی وقت پیش برایت از منوچهری گرفته بودم..همان وقتها که میدانستم سیگاری هستی و گاه گاهی وقتی با دخترها توی اتاق خواب جمع میشدید صدایشان را میشنیدم که میگویند بهت نمیاید و میدانستم که حتما سیگاری در دستت است..و لابد داری یواشکی برایشان توضیح میدهی که چرا در جمع سیگار نمیکشی و چرا جلوی پسرها پنهان میکنی سیگاری بودنت را..چه میدانستم که  چند روز مانده به روز تولد امسالت  آخرین باری است که میبینمت و چند ماهی است که سیگار را ترک کرده ای..نه وقتش را داشتم و نه حوصله اش را که بگردم برایت هدیه ی دیگری بگیرم..همین برای تو"... بغلش میکنم..سرم را میچسبانم به سینه اش ..و دستی به قاب عکس چند نفره مان که روی کانتر آشپزخانه است میکشم و راحت میزنم زیر گریه..درست مثل خیلی وقتها که گریه میکردم و  دستهایش را میانداخت دور شانه هایم و اشکهایم را پاک میکرد و من سیاهی ریملم که ماسیده بود نوک انگشتهایش را اشاره میکردم  و می خندیدم.. کلید آسانسور را فشار میدهم و در با صدای زمختی بسته میشود و سقوط میکنم در بی وزنی.. سقوط میکنم در خودم و روزمره ام  و ترسم از زلزله و  نگرانی خراب کردن خانه ی اردیبهشت خیابان انقلاب و   تلخی چای های کافه رومنس که بعد از این هر وقت پشت میزش بنشینم جای خالی کسری بغضی در گلویم خواهد نشاند و حرفهایی که دیگر هیچ وقت نمیتوانم بهش بگویم که بعدش اخم اش را ببینم و چهره ی ترش کرده اش را که پشت دود پیپش محو میشود.... لابد بعد از این هربار که دست خطش را صفحه ی اول کتابهایی که هدیه ام داده بخوانم باید اشکم را پاک کنم و به ماسیدگی سیاهی ریمل روی نوک انگشتهایم خنده ام که نه..بغضم بگیرد و ... سر راه کلید را میدهم به آقای کریمی نگهبان مجتمع که فردا صبح بدهد به صاحبخانه ی جدید  برای تخلیه ی کامل خانه.. مرد جا افتاده ای است..غم توی چشمهایم را میخواند و میگوید به سلامت خانم.. آقای راننده ی آژانس کنارش ایستاده ...به گمانم  او هم فهمیده که امشب چه شبی است که بدون هیچ حرف اضافه ای سیگارش را میاندازد و ماشین را روشن میکند.. آقای همسایه ی خانه ی بغلی با دخترکش نزدیک میشوند..وقتی  دخترک را در آغوش میگیرم گونه ام آغشته میشود به بستنی ای که دستش است..با دستمال صورتم را پاک میکنم و دستش را میبوسم..شاید که نه..حتما این آخرین باری است که میبینمش و در آغوش میگیرمش ..

 این بار با لباسها و دامن مشکی و زانو درد آنقدر آرام پله ها را بالا میایم که انگار یک شهر متروکه ی خاکی و سیاه ام که  غروبی روی شانه هایش سنگینی میکند...شال و کیف رنگی ام را میاندازم روی صندلی..ملحفه ی روتختی را میاندازم توی سبد رخت چرکها..حوله ام را بر میدارم که بروم دوش بگیرم...که شاید از اینهمه سیاهی و خاکی بودن نفسی تازه کنم..چشمم میخورد به تقویم روی میز..کنار اسم کسری تیکی میزنم و چندخطی مینویسم و آن یک بیت شعری که روی کاغذ دور هدیه ام نوشته شده بود را نیز...اس ام اس میاید.."رسیدی؟"..یک ساعتی بیشتر نمانده که این خط خاموش شود برای چندین سال..و شاید برای همیشه... جواب میدهم که "آره..همین الان..راستی یادت نرود که سیگارها را در فریزر نگه داری..و...سفر به خیر عزیزم"..حوله را از این شانه به آن شانه میاندازم و میروم کنار پنجره میایستم...چقدر هوا گرفته است...جمعه همین است دیگر..نه...امروز که  دوشنبه بود..فرقی ندارد..روزهای رفتن همیشه جمعه است..مثل همان جمعه ای که آقاجون یک هفته بعد از رفتن شیرزاد، پرکشید و رفت ...زیادند این "جمعه" ها حتی اگر روز جمعه نباشند..مدتهاست هر رفتنی من را یاد جمعه میاندازد.. جمعه ها وقت رفتن است.. این را من نمیگویم..غمی که توی غروبشان است میگوید...

+ این پست به فریبای خوبم و رامین عزیز...که این جمعه، یک دشت غم میان دل شان میتپد..

+ نوشته شده در جمعه 1392/02/20ساعت 23:30 توسط تیراژه

صبح ساعت ۹ ..کش و قوس همیشگی موقع بیدار شدن از خواب..و  مثل همیشه بلافاصله بعد از برخاستن کنار زدن پرده های اتاق..بوی پرده به مشامم میخورد..بوی دوده و گرد خاک..همان کافیست که وسوسه شوم به شستنشان..هیچ کس نمیداند..شما هم صدایش را در نیاورید..موقع خانه تکانی شستن  پرده های اتاقم را فراموش کرده بودم!

صندلی بلند فلزی را میگذارم جلوی پنجره و پرده ها را از جایشان بیرون میاورم...روانه ی ماشین لباسشویی میکنم و  کتری را میگذارم روی گاز....دوباره برمیگردم به اتاق..نور روشن و خاکستری  یک آسمان ابری از پس شیشه های بی پرده حجم اتاقم را پر کرده..حیف پرده های تمیز نیست که به این شیشه های دوده گرفته آویخته شوند.؟..خب..جای فکر کردن ندارد..مایع شیشه شور و چند روزنامه باطله و دستمال گردگیری..شیشه ها را تمیز میکنم و خیابان شفاف تر میشود...

خرده روزنامه های نمور ریخته است جلوی پنجره کف اتاق...جارو برقی را میاورم...پشت تخت را چطوری جارو بکشم؟..مریم با کیسه های خرید از راه رسیده...برایش میخوانم .."جان مریم  چشماتو واکن ..منو نگاه کن..درومد خورشید..." ..چشمهایش میخندند...مانتویش را در میاورد و کمکم میکند که تخت را بیاورم وسط اتاق...بعد دراور..میز عسلی کوچک سه گوش..و تمام کتابهای زیر تخت و لوازم آرایش روی دراور هم جاخوش میکنند روی ملحفه ای که وسط هال پهن کرده ام.. لوازم التحریر ها را هم چیده ام روی کابینت آشپزخانه! ..تقصیر من نبود..جوهر خودکار نشتی کرده بود به ته جاقلمی چوبی..

هجوم  قمری های هراسان به پشت پنجره وادارم میکند جاروبرقی را خاموش کنم...باران نم نمی آغاز شده.. خورده نان هایی که دیروز پشت پنجره ریخته بودم تمام شده..توی پیشدستی خورده نان های تازه میاورم و پنجره را باز میکنم که بریزمشان روی لبه ی هره..جز یکی دوتا بقیه ی قمری ها و کفتر ها سراسیمه پرواز میکنند..میدانم جای دوری نمیروند..پرنده  های این آسمان با من و خرده نان ها و پنجره هایم آشنایند..

پرده ها را همانطور نمناک با کمک مریم میاویزم به پنجره ها...میگوید نمیخواهی پرده های جدید برای اتاقت تهیه کنی؟...نه..به همین ها عادت کرده ام..به همین ها که آفتاب ظهر تابستان را  برایم به رنگ غروب میکنند..به همین ها که قرمزند و تیره..و نور که ازشان رد میشود و به فرش زرشکی تیره ی اتاقم میافتد طرح های سنتی سفیدش براق میشود و جان میدهد برای ساعتها خیره شدن بهشان و فرو رفتن در فکر.. به همین ها عادت کرده ام..پرده های جدید شاید وقتی دیگر.. برای خانه ای دیگر...رو تختی قدیمی را میاندازم توی ماشین..با چند تکه پارچه ی دیگر...چای دم کشیده..

همانطور که با پد پاک کننده ی ارایش سیاهی باقیمانده ی ریمل که ریخته زیر چشمهایم را پاک میکنم یک تکه شیرینی را جویده ونجویده با چای ای که با آب سرد ولرمش کرده ام به زور قورت میدهم و پایین مقنعه را روی سینه ام جمع میکنم و دولا میشوم روی روشویی که آب در دهانم بچرخانم که خورده شیرینی ها گوشه کنار دندانهایم نمانند...همانطور که وقت ریختن مایع نرم کننده توی ماشین را به مریم میگویم چشمم را میچرخانم به ساعت ..وای..دیرم شد..کوله را میاندازم روی شانه و پله ها را میدوم به سمت پایین..کسی مدام میگوید تیراژه تیراژه...صدا از آیفون است..چترت را جا گذاشتی..این نم نم باران که چتر نمیخواهد ...اقای راننده ی آژانس دارد شیشه ی ماشینش که سر کوچه پارک شده را با دستمال تمیز میکند..خانم چقدر دیر کردی! بخاری را روشن کنم؟..بخاری؟!..نه آقا، شما خودت را خوب بپوشان که تا میدان نیلوفر باید سوز سرما را از شیشه هایی که تا نیمه باز است تحمل کنی..البته توی دلم این را میگویم!

کلاس تمام شده..چشمم میافتد به شلوارم..با شلوار لی توی خانه ای  آمده ام بیرون...ای خدا بگم چکارت نکند مریم که  وقتی دیرم شده آنقدر عینهو قمری کنار گوشم بق بقو میکنی که  دست چپم را  هم از پای راستم تشخیص ندهم! .. نان باگت و هویج و یک دسته جعفری و  پیازچه و کلم سفید..کنار خیابان  با کیسه ی خرید ها ایستاده ام که ماشینی بوق میزند..میروم کمی آن طرف تر...دنده عقب میگیرد...نگاه میکنم...استادم است...بیا تا یک جایی برسانمت ...یادم میافتد به اولین باری که دیدمش..سال ۸۵...چقدر موهایش سیاه تر بود و اندامش روی فرم تر...چقدر پیر شده..یک جایی توی سرم یا شاید سینه ام غر غر میکند..پیر یعنی چه؟.. مرد تغییر کرده است... فقط همین..دستم میرود به سمت  موهایم که تازه مجعدشان کرده ام....یک دسته ی تابدارشان از مقنعه ام بیرون افتاده...لابد تضاد خنده داری هم با چروک های تازه نقش شده ی زیر چشمهایم دارند....میگذارمشان زیر مقنعه..

رسیده ایم به سیدخندان...کتابی از داشبرد بیرون میاورد ..وقت کردی بخوانش...رویم نشده بود بگویم بخاری را خاموش کنید...رویم نشده بود شیشه ی پنجره را پایین بیاورم..لابد رویم هم نخواهد شد بگویم حوصله ی کتاب خواندن ندارم...باشه چشم...تشکر میکنم و پیاده میشوم...از کنار داروخانه رد میشوم...میخواهم زنگ بزنم به مریم که بپرسم اگر ویتامینم را یادش رفته بگیرد خودم از همینجا بگیرم..هه!..گوشی ام نیست!..شاید سرکلاس جا گذاشته ام.. شاید که نه..حتما!..دقیقا یادم است موقعی که میخواستم فرم آموزشگاه را پر کنم گوشی را گذاشتم روی میز که از توی کیفم خودکار در بیاورم.. حتی خوب یادم است کجای میز گذاشتمش...و البته حالا خوب یادم است که دیگر برنداشتمش!..

 میرسم به خانه..از توی خیابان پرده ها را میبینم که مریم جمعشان کرده..یا خدا..حتما پرده های نمدارم چروک شده اند..فدای سرش...زنگ میزنم..میدانم حالا حالاها باز نخواهد کرد..مهمان باشی و صاحبخانه نباشد و در را به روی غریبه بگشایی؟!...زنگ ریتمیک میزنم..به همان ریتم آشنایی که میدانم به شک خواهد افتاد که  پشت در شاید به جای گرگ قصه ها  مادر شنگول و منگول و حبه ی انگور ایستاده باشد با کوله پشتی و کیسه ی خرید در دست..زیاد طول نمیکشد که میبینم یواشکی سرش را از پنجره بیرون میاورد..با تعجب من را نگاه میکند که دستهایم را عین بزبز قندی ها! مشت شده جفتشان کرده ام روی سینه و با قیافه ای مظلوم  گردنم را کج کرده ام و نگاهش میکنم!

ظرف ها را شسته...هاله ی پارچه ها را هم به موقعش ریخته توی ماشین... زنگ میزنم به ۱۱۸ شماره ی آموزشگاه را میگیرم...منشی خیالم را راحت میکند که گوشی من توی کشوی میزش است و جایش امن و امان...مریم را صدا میزنم..با هم پارچه ها را پهن میکنیم روی بند رخت...هویج ها را مکعبی خورد میکنم و کلم را رشته رشته ای..تا بلغور جو پخته شود میروم به بقیه ی  کارهای اتاق برسم...تخت را میاوریم کنار پنجره..با روتختی جدیدی که مال مادربزرگم بود و بعد تر ها عمه ام به من داد..دراور  را هم میگذاریم جای قبلی تخت..کمد چهار کشوی مخصوص لباسهای راحتی و حوله و جوراب ها هم کنارش..آینه ی اتاقم را که مدتهاست گذاشته ام کنار از روزنامه هایی که دورش پیچیده ام بیرون میاورم و میگذارم روی دراور...فرش اتاقم را جمع میکنم و لوله شده میگذارم زیر تخت..دیگر زیر تخت برای کتابها و یادداشتهایم جا نیست.. رو فرشی گلبهی رنگ را پهن میکنم کف اتاق...

 دوش میگیرم..فر موقت موهایم کم کم دارد جایش را به همان حالت صاف و لخت همیشگی میدهد..صاف و بی حالت مثل موهای پدرم.. لخت و رها مثل موهای مادرم..بقیه ی کارهای آشپزخانه و سر زدن به قابلمه ی روی گاز را سپرده ام به مریم..حالا وقتش است که پیراهن گلدار بپوشم و موهایم را بالای سرم جمع کنم و بنشینم وسط اتاق..روی روفرشی ..بین کتابها و یادداشت ها..دفتر ها و کاغذ های آ-چهار..هر تکه شان بویی از روزهای گذشته ام را دارند...بوی روزهای غمگین بهار سال گذشته.. فروردینی که از مرورش بیزارم...بوی انکار تابستان...مرداد و  حرارت حس های ناشناخته..بوی معجزه ی پاییز و مهربانی مهرش...و بوی زمستان.. زمستانی که هر چقدر تلخ شروع شد اما پایانش آنقدر شیرین بود که دوست نداشتم سال به آخر برسد..

 یادداشت ها را یکی یکی از بین کتابها بیرون میاورم.. دفتر خاطراتم را ورق میزنم...تقویمم را باز میکنم..لیست خرید ها...قبض ها... یاداوری کارهای روزمره...کاغذها را دسته بندی میکنم و با گیره های رنگی به هم وصل...  گیره ی آبی برای طراحی ها..گیره ی سبز برای یادداشتهای درسی:"برای پیدا کردن بزرگی ایکس از معادله ی ۳ـ۲۷ استفاده میکنیم .."..  گیره ی بنفش برای نت هایی که از کتابها برداشته ام: "جایی هست که جز تو هیچ کس نمیتواند آن را پر کند (چهار اثر از فلورانس شین)"...گیره ی قرمز برای چیزهایی که گاهی برای دل خودم نوشته ام، شاید هم برای دل دیگری!: "تو که جاودانه ای...برایت شعر میگویم... که خودم فراموش نشوم"....گیره ی مشکی برای حساب کتابهای مالی: "واریز یک میلیون و چهارصد به حساب ندا ۱۷ فروردین..مانده حساب .." ...و گیره ی سفید ..چکنویس ها..امان از این چکنویس ها..

 قوزک پایم روی موکت اتاق درد گرفته..مریم در میزند...با هم  نارنگی های سردخانه ای خوش آب و رنگ بدمزه پوست میگیریم و عکس های آتلیه ی کسری را میبینیم...به ابروهای من میخندیم و البته طراحی لباس خاصی که به تن داشتم..یک دختر با لباس های دوره ی قاجار با جلیقه و دامن پلیسه دار و شلوار و ابروهای پیوسته.چقدر اصرار داشت ابروهایم به سبک دوران نوجوانی ام پر باشد و پیوندی ..چقدر طول کشید تا کارهای اتلیه اش که هی از آخر این ماه به اول آن ماه به تعویق میافتاد ردیف شود..و چقدر غر غر شنیدم توی آن حدود یک سال به خاطر ابروهایم..ابروهای کمانی و پیوندی آن هم در دوره ای که همه ی ابروها  صاف و سربالا اند و تیز.. مریم آهنگ میگذارد...سیاوش میخواند.."حادثه ی عزیز من ..تنها تو موندنی شدی .." ...یاد شباهت ظاهری فوق العاده اش با مستر بی میافتم..صدایشان هم شبیه است؟چرا هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم؟...تولدش همین روزها باید باشد..تولدش؟..صبر کن ببینم..امروز چه روزی است؟ وای ..اول اردیبهشت...روز تولدش...چطور یادم رفته بود؟..من که توی این ۱۵ سال توی لیست خرید های عیدم یادم بود که هدیه ی تولدش را هم بگنجانم..آخه چطور امروز را یادم رفته بود؟..

موبایلم کو؟..جا مانده..شماره ی مستر بی را هم که حفظ نیستم..کاری ندارد که.. شماره اش را از مامان میگیرم..شماره ی مامان چند بود؟...خب این را هم حفظ نشده ام هنوز..موبایل که آمد حافظه ی من خداحافظی کرد و رفت!  ...هنوز شماره ی اداره ی بابا یادم مانده..با اینکه ۱۰ سال از بازنشستگی اش و اخرین روزهایی که در آن اداره بود گذشته..هنوز شماره ی شرکت مامان و داخلی ای که من را وصل میکرد به اتاقش یادم مانده.. چه  لذتی داشت وقتی که زنگ میزدم و  میگفتم با آقا یا خانم فلانی کار دارم و اپراتور میپرسید شما؟ و من با صدای زیر و کودکانه و غبغب باد کرده میگفتم "دخترشون هستم"!...اما حالا  شماره موبایل هایشان را حفظ نیستم..حتی شماره ی خانه ی مامان...یا دفتر بابا که بعد از بازنشستگی رفت آنجا....هه...حتی شماره ی خانه مان را هم حفظ نیستم..این دیگر آخرش است...اینها شماره هایی نیست که توی دفتر تلفن بنویسم...آنجا برای یادداشت کردن شماره هایی است که زیاد باهاشان سر و کار ندارم و بیخودی لیست فون بوک موبایلم را سنگین میکنند..مثل شماره ی فلان شرکت خدماتی یا شماره ی بهمان فامیل دور..خب..این هم از تولد مستر بی..نه زنگی در کار است و نه حتی اس ام اسی ! ..در حال حاضر فقط میتوانم ادکلنش را کادو کنم ..همین.

 بوی سوپ توی خانه پیچیده... هر چه کاغذ و دفتر و کتاب است را همانطور وسط اتاق میگذارم و توی خانه چرخ میزنم... چه بوی خوبی دارد رخت های روی بند رخت...در حمام باز است و یک عالمه دستمال گرد گیری کثیف ولو شده روی زمینش!  از پنجره ی حمام باد سردی میاید....چقدر سرد شده هوا...شاید دوباره شوفاژخانه را روشن کنند..یادم باشد گلدان ها را از روی رادیاتورها بردارم... جای قبلی شان هم که با یک عالمه شیشه آبغوره ای که مادر دوستم و دوست پدرم و بقیه داده اند پر شده..  پس گلدان ها را کجا بگذارمشان؟ لابد روی سرم!  مریم  توی پذیرایی نشسته و  هدفون گذاشته و با لپ تاپ من سرگرم گوش دادن و دانلود آهنگ است و با ام پی تری پلیرش هم همزمان  مشغول نمیدانم چه کاری ...دقیقا  روبرویش تلویزیون هم روشن است.. آن هم روی یک کانال پخش موسیقی! ..خب این دوستمان هم که  از دست رفت!... یک برگ کلم شسته شده از توی آبکش برمیدارم ..و دوباره راه میافتم به سمت اتاق..تندی کلم معده ام را میسوزاند..بیسکوییتی میجوم و  و دراز میکشم روی تخت..

چرتم پاره میشود..میایم به طبق عادت  بچرخم و از سمت راست تخت بیایم پایین که پایم محکم میخورد به شوفاژ!..هنوز به فرم جدید عادت نکرده ام...مریم با سینی چای ایستاده جلوی در..میخندد و میاید کنارم روی تخت مینشیند..میپرسم زیر سینی تمیز است؟...میگوید بعععلهههه! ...میروم کنار پنجره..هوا تاریک است..پرده ها هنوز جمع شده است و شهر تاریک شب با سوسوی چراغ های بیشمار مغازه ها و ماشین ها .. دسته ی کاغذ های چکنویس را برمیدارم و مینشینم  روی زمین...

پستهای نیمه تمام...یادداشت های نیمه کاره...برنامه ریزی هایی که از همان "ب" بسم ا..شان میدانستم هیچ وقت اجرا نخواهند شد..تیترهایی که نوشته ام بدون هیچ متنی فقط با یک تاریخ کنارشان..متنهای بی عنوانی که نه سر دارند و نه ته...انگار که رهگذری با خودش شعری زمزمه کرده باشد و از کنارت رد شده باشد و فقط یک بیت از زمزمه اش را شنیده باشی...درد و دل یک دختر وسط های فکر های نیمه شبانه اش که ناتمام مانده با هق هق هایش...خاطره ای که نیمه کاره تعریف شده و بعدش گوینده زل زده به نقش های سنتی سفید روی قالی زرشکی تیره.. یک جاهایی هم رد جوهر روان نویس و خیسی ته لیوان چای که با بیحوصلگی سر کشیده شده و باقیمانده اش شده چند خط نوشته که دایره ای از کلمات ناخوانا مثل مهری رویشان حک شده...گاهی هم اس ام اسی نیمه کاره که نمیدانی چه کسی برایت فرستاده بوده  و  اینباکست پر بوده و نصفه نیمه برایت آمده بوده و یادداشتش کردی که بعد پاکش کنی که بقیه اش هم بیاید و بقیه اش هیچ وقت نیامده..و البته خط خطی ها و نقاشی هایی که وقت تلفنی حرف زدن  روی کاغذ دم دستت  بی هدف کشیده ای ..

همه ی اتاق عوض شده..  موکت طوسی رنگ.. رو تختی کرم و قهوه ای... روبالشی های خردلی..جای میز تلویزیون و تخت و دراور  کتابخانه و کمدها و غیره عوض شده ..کاغذ ها را دسته کرده ام روی عسلی سه گوش..کتابها را چیده ام توی کتابخانه...لوازم آرایش را هم این بار گذاشته ام توی کشو...هیچ چیزی نیست جز لپ تاپ و  و سیم های بی شمار..سیم مودم...سیم شارژر لپ تاپ...سیم ام پی تری پلیر...سیم تلویزیون کوچک سیاه رنگ...سیم تلفنی که همیشه خدا قطعش میکنم...سیم هیتر برقی...سیم سه راهی برق...سیم هدفون که همیشه یک سرش وصل است به یک چیزی...سیم سشوار....فقط پرده ها همانند که بودند و ساعت دیواری همانجاست که همیشه بود...

بوی تمیزی اتاق و شیشه شور و ملحفه های اتو شده و چای زنجبیلی هوایی ام میکند..به گوش دادن آهنگ تازه...به نوشتن ..به سالاد ماکارونی درست کردن ..به زنگ زدن به یک دوست جدید...به ورق زدن آلبوم های قدیمی...دوباره چکنویس هایم را مرور میکنم... یادداشت های روزمره روزهای گذشته...فلان تاتر که ندیدمش و بعد دیگر اجرا نشد...تهیه ی لباس برای فلان مهمانی که آن روزها برایم مهم بود و حالا نه دیگر یادم است که چطور گذشت و نه از آدمهایش خبر دارم.. پست هایی که یادداشت کرده بودم که بنویسمشان.. "دوشیزه ی روز، لکاته ی شب"... "آه و آینه"..."ما پنج نفر"..."یوزپلنگ و ماه"...این آخری را خرداد ۹۰ میخواستم بنویسم..دیگر نه "ماه" آن ماه ای است که بود نه یوزپلنگ آن "یوزپلنگ".. و نه من دیگر آن "من"..

ساعت  ۹شب شده..کیسه سبز رنگ بزرگ را میاورم ..توده ی دستمال گردگیری های توی حمام و روزنامه باطله های خیس را میریزم تویش...پوست هویج ها و ساقه ی جعفری ها را هم...تکه کاغذ هایی که پاره کرده و روی هم تلنبارشان کرده ام را هم...کیسه سطل زباله ی توی سرویس بهداشتی را هم گره میزنم میگذارم توی کیسه سبز رنگ.. بطری خالی مایع ضدعفونی کننده میرود کنار بقیه ی بازیافتی ها..و  می ماند سطل اتاقم..موقع گره زدن کیسه اش چشمم میافتد به انبوه دستمال کاغذی های مچاله شده با رد سیاه ریمل...

ساعت ۹ صبح که بیدار شده بودم به روی خودم نیاورده بودم که تازه ساعت ۸ صبح چشمهایم گرم شده بود و خودم را مچاله کرده بودم زیر پتوی مسافرتی ..به روی خودم نیاورده بودم که یک ربع قبل از مچاله شدن اس ام اس داده بودم  به مریم که به فلانی بگو قرار امروز کنسل است و  خودت هم ظهر بیا اینجا سر راهت هم ابمیوه و کنسرو بگیر. شاید کلاس بعد از ظهرم را هم نروم.اگر اس ام اس دادی و جواب ندادم نگران نشو.میخواهم بخوابم.. و آخرین فین را هم توی دستمال کاغذی کرده بودم و از همان دور پرتش کرده بودم سمت سطل و بعد رویم را کرده بودم به دیوار و بالش را هم روی سرم که بخوابم..که خوابیدم  و یک ساعت بعدش چشم هایم را باز کرده بودم و ساعت ۹ صبح بود و کش و قوسی داده بودم به خودم و بعد پرده ها را زده بودم کنار و بوی دوده و گرد و خاک خورده بود به مشامم.. 

گادفادر امشب نمی آید..مریم روی مبل های پذیرایی خوابش برده...و من توی اتاقم نشسته ام و دنبال معنای واژه ی اردیبهشت توی کتاب لغت میگردم; "بهترین راستی و پاکی"..پرده ها کاملا صاف شده اند روی پنجره و حالا بوی نرم کننده ی لباس میدهند.. رنگ  نوری که مینشیند روی اتاق عوض شده..من نشسته ام روی تختم با روتختی تازه...و بوی بهشت میاید..بوی اردیبهشت...و در واپسین روزهای بیست و هشت سالگی ام، سال "من" شروع شده... 

 این پست طولانی تقدیم به نازنین

+ نوشته شده در یکشنبه 1392/02/01ساعت 23:57 توسط تیراژه |